فيلمنامه ترور در پاريس

اثر سياوش اوستا حسن عباسی   ABBASI Hassan Siyavash AWESTA

English
پارسی Parsi
Franšais

 
آخرين مقاله سرگذشت او
تماس با ما آخرين مقاله
حساب بانکی آريا هفت هزار
عکس با ياران جهانی جوايز و نشانها
عکسهای  جوانی نيايشهای اوستائی
ليست آثار برای سفارش سالنامه ۷۰۲۷ آريايی
گالری فتو تلويزيون مهر
اسلام سياسی کيهان جهانِی
کتابهای جنجالی نامهاي تازي
شهرفرنگ نفوذ انديشه ها
جوايز و نشانها شريعتی دروغ بزرگ
  منم آن فرح زيبا
سرگذشت فردوسی توسی خيام و اين جهان فرسوده
  آئين اوستا
  حافظ رندشيراز
حسن عباسی قلابی کتابهای جنجالی
  ديدار در پاريس
 

ترور در پاريس

   
   
   
   
   
   
   

ترور در پاريس

صحنه اول

يک کيوسک روزنامه فروشي ايراني است که با تمامي مجله ها و روزنامه هاي ايراني تزيين شده است و فروشنده در داخل کيوسک است که دکتر منش به آن نزديک ميشود:

فروشنده : به به جناب آقاي دکتر منش گل، صفاي قدمتون، سر ظهري چشممون به جمال شما روشن!

دکتر منش ( با لبخند ) : درود بر شما اصغر آقاي با صفا، اما چرا سر ظهر؟ هنوز ساعت يازده نشده ، ما هم طبق معمول هر روز سر ساعت براي گرفتن روزنامه مون در خدمت شما هستيم.

اصغر: قربونتون برم ساعت دوازده است، البته پنج دقيقه اي مونده.

دکتر ( با اشاره انگشت به اصغر ) : آها پس معلوم ميشه که از تغيير ساعت بيخبري؟ نيمه شب ديشب، ساعتها يک ساعت به عقب کشيده شده است.

اصغر: آي که درست ميگي آقاي دکتر! من تموم روز توي اين گرما، خسته و کوفته که به خونه ميرسم، مثل يک جنازه مي افتم و هيچ حال و حوصله راديو گوش کردن و تلويزيون نگاه کردن ندارم.

دکتر: اصغر آقاي عزيز ماها هم که تا کله سحر بيداريم مگر چکار ميکنيم؟ همين روزنامه ها را ورق ميزنيم و يه چيزايي مينويسيم.

اصغر: اون هم چه چيزهائي! يکي از همسايه هاي همين راسته خيابان يه روزي مقاله شما رو که تو روزنامه فرانسوي چاپ شده بود برام ميخوند! چه لذتي بردم وقتي فهميدم اون سالهاي سال توي اون هزاره ها، ماها چه کساني بوديم! راستي آقاي دکتر پس کي ميخواين اون مقاله و نوشته هاي پارسيتونو به فارسي ترجمه کنين که ماها بتونيم بخونيم؟

دکتر: اصغر آقا جان اينقدر حرف نگفته دارم که بنويسم که مجالي براي ترجمه کارهاي خودم نيست! خصوصاً خيلي چيزهائي که اونجا نميتوانستم بنويسم رو بايد اينجا تمام کنم.

يک مشتري ديگر به کيوسک نزديک ميشود و بعد از کمي جستجو و نگاه به مطبوعات از اصغر آقا ميپرسد:

مشتري: اصغر آقا مجله سينما هنوز نيامده؟

اصغر: خانم شما دو ساله مشتري ما هستيد هنوز فرق جمعه را با شنبه نميدونين؟

دکتر منش با لبخندي از کيوسک دور ميشود:

دکتر : خب اصغر آقا با اجازه شما خداحافظ و تا فردا!!

پس از دور شدن دکتر از کيوسک خانم مشتري هم چند تا روزنامه خريده و از کيوسک دور ميشود. اصغر آقا سرگرم جمع و جور کردن مطبوعات است که جواني به پشت شانه اش ميزند:

جوان: يا علي اصغر آقا!

اصغر به پشت سر خود نگاه کرده و با لبخندي جواب جوان را ميدهد.

جوان : از دکترمون چه خبر؟ روزنامه هاشو گرفت، بازم کلي باهات حرف زد! از ترجمه ها پرسيدي؟

اصغر: آره بابا اصلاً خيالش نيست! گفت چيزاي ديگري داره که تو خارج نتونسته بنويسه و ميخواد اينجا بنويسه!

جوان : چيزاي ديگه؟!

اصغر: آره راستشو بخواي منکه سرم از اين برو بياها در نمياد.

دوربين آرام آرام از کيوسک دور ميشود،  اصغر و جوان سرگرم گفتگو هستند و صدايشان شنيده نميشود.

صحنه دوم

کتابخانه دکتر منش است، دکتر فنجاني از قهوه بدست دارد و قلمي در دست ديگرش و در حاليکه پشت ميزش نشسته است مشغول نوشتن چيزي است. اتاق درهم و برهم است و هر گوشه اي کتابي ، مجله اي و نوشته اي به چشم ميخود و موزيک ملايمي پخش ميشود...

صداي زنگ به صدا در ميآيد، دکتر که گوئي از خواب پريده است قلمش را روي ميز ميگذارد و دستهايش را به سينه ميکوبد.

دکتر: کيه؟

-  : اشنا!

دکتر: صفاي آشنا، خوش آمدي با وفا! موزيک تندي نواخته ميشود و دکتر از جايش برخاسته و بسوي درب ورودي ميرود و صحنه ي ديگر ميشود.

صحنه سوم

کيوسک اصغر آقاست و او سرگرم جمع و جور نمودن مطبوعات است ، جوان به او نزديک ميشود وبا هيجان ميپرسد:

جوان: اصغرجون، از دکترمون چه خبر؟ امروز هم نيومد؟

اصغر ( با تعجب ) : نه امروز هم نيومد! بد جوري بهش عادت کردم ! شايد رفته سفر؟!

جوان: مگه دوشنبه بهت نگفت تا فردا؟! خب تا الان سه تا فردا اومده و رفته اما آقاي دکتر نيومده روزنامه شو بگيره!

اصغر: آره براش هر سه روز را کنار گذاشتم، مريض پريض هم که نبود! خيلي سر حال و ورزشکار بود، تازه اگر مريض ميشد و به بيمارستان ميرفت حتماً تو روزنامه ها مينوشتن!

جوان: نه! با اين يکي من موافق نيستم فکر نميکنم آقاي دکتر براي مطبوعات خيلي مهم باشه که از مريضيش بنويسند! اصغر آقا چرا يکسري نميري به خونه دکتر و ببيني چه خبره؟ من کيوسک رو برات نگهميدارم!

اصغر: فکر بدي نيست!

اصغرآقا دستمالش را مياندازد دور گردنش و بسوي خانه دکتر روان ميشود

صحنه چهارم

اصغر آقا به پشت خانه دکتر رسيده و نفس نفس ميزند. به در ميکوبد.

اصغر: آقاي دکتر، آقاي دکتر کجائيد؟ چه خبر؟!

پس از اينکه صدائي نميشنود با مشت به درب ميکوبد.

اصغر: آقاي دکتر، آقاي دکتر!

ناگهان مکث کوتاهي کرده و ميگويد:

اصغر: بوئي ميايد. عجب بوي بدي هم ميايد. بوي گربه مرده ميايد! آقاي دکتر که گربه نداشت؟

اصغر آقا به کف زمين خوابيده و از پائين درب بو ميکشد!

اصغر: عجيبه! بو از همين خونه آقاي دکتر ميايد!

ديگر بار محکم به درب ميکوبد و درب را شکسته و وارد خانه ميشود، با تعجب و هيجان با جسد دکتر مواجه ميشود که روي کاناپه افتاده است و گلوله اي در مغزش خالي شده است.

اصغر آقا داد و فرياد ميزند و موزيک مهيج ميشود.

صحنه پنجم

اقاي دادگر پشت ميز کارش نشسته است که کسي درب ميزند.

دادگر: بفرمائيد.

يک پيک رسان وارد ميشود.

پيک رسان: روز بخير!

دادگر: روز بخير جانم!

پيک رسان : از طرف آقاي رئيس جمهور حامل يک پيام براي شما هستم.

پاکتي را به آقاي دادگر ميدهد و از دفتر خارج ميشود.

دادگر پاکت را باز ميکند و ميخواند:

قاضي گرامي آقاي دادگر

چنانچه آگاهي دارد مدتي است که تني چند از هموطنان ما در خارج از کشور مورد سوء قصد قرار ميگيرند و مخالفان نظام اين عمليات را به حساب ما ميگذارند تا در ايزوله نمودن ما در جهان برگ برنده را در دست داشته باشند. اين اقدامات تروريستي اخيراً! به داخل کشور هم سرايت نموده ، قتل و مرگهاي مشکوک برخي از نويسندگان و روشنفکران در داخل کشور نيز موجب بروز جنجالهائي عليه ما در سراسر جهان شده است . بدين رو شما به عنوان قاضي پژوهش ضد ترور برگزيده ميشويد و با اختيارات تام وظيفه داريد تا در رابطه با ترور تمامي هموطنان ما در هر گوشه اي از جهان تحقيق نموده و عوامل اصلي اين عمليات را کشف و محاکمه نمائيد.

پژوهش خود را ميتوانيد از قتل مشکوک دکتر منش آغاز نمائيد.

خدا يارتان باد

رئيس جمهوري

دادگر با تبسمي به فکر فرو رفته و در صندلي خود فرو رفته و نامه را ورانداز ميکند. پس از چند لحظه گوشي تلفن را برميدارد تا شماره اي را بگيرد که ناگاه درب را ميزنند.

دادگر: بفرمائيد تو!

جواني خوش قامت با لبخندي عميق وارد ميشود.

جوانک: جناب قاضي! استاد گرامي! درود بر شما

قاضي که از ديدن جوان بسيار خوشحال شده است از جايش بلند شده و جوان را در آغوش ميگيرد.

دادگر: آه توئي نازنين! کيوان مردمي! حالت چطوره؟ چه عجب از اين طرفها؟

کيوان مردمي: استاد گرامي شما هميشه در دل و قلب من هستيد! خوشحالم از ديدنتون !

دادگر: واقعاً که مردي شده اي! شنيدم که بازپرس ورزيده اي هم شده اي و سخت ترين پرونده ها را با جديت پيگيري ميکني و با موفقيت به پايان ميبري؟

کيوان: هر چه داريم از شما داريم! شاگرد کوچک شما هستيم!

دادگر: ميدوني که خيلي از شاگردهاي زيرک،  با هوش و پرکار از استادان خود جلوتر ميروند و تو از اين گونه شاگردها هستي!

کيوان: اين نظر لطف و مهر شماست جناب قاضي!

دادگر: خب چه ميکني! در شهري که هستي راضي هستي؟

کيوان: راستشو بخواهيد نه ! من هميشه آرزو داشتم که در خدمت شما باشم! افتخار شاگردي شما را که داشتم ميخوام افتخار کار کردن با شما را هم داشته باشم.

دادگر: پس براي انتقال و تقاضاي کار آمده اي ؟

کيوان: هر طور که شما دستور بدهيد استاد! والله از کار در شهرستان خسته شدم اونهم رسيدگي به پرونده هائي که وقت تلف کردن است.

دادگر: خيلي به موقع اومدي! ( نامه رئيس جمهور را به کيوان ميدهد ) خيلي خوشحال خواهم شد تا در اين ماموريت تو شانه به شانه من باشي!

کيوان پس از خواندن نامه با خوشحالي ميگويد:

کيوان: چه سعادتي چه روزي؟! پس به موقع خدمتتون رسيدم!

دادگر: به موقع موقع! کارمان را بايستي از آخرين قتل شروع کنيم!

کيوان: قتل دکتر منش؟

دادگر: درسته ! پس شما بفرمائيد و کارهايتان را راست و ريس کنيد و فردا اول وقت سر کار جديدتان تشريف بياوريد!

کيوان : با کمال ميل!

کيوان با خوشحالي دست دادگر را ميفشارد و از اتاق کار وي خارج ميشود.

دادگر با خود ميخندد و پيپش را چاق ميکند و در اتاقش قدم ميزند. پس از چند لحظه گوشي تلفن را برداشته و شماره اي ميگيرد.

دادگر: آقاي مخترع درود بر شما.

مخترع: قاه قاه ميخندد!

دادگر: تازه چه خبر ؟ از آخرين دست پرورده هات ميخوام ! چطور اجازه نداري ! از طرف رئيس جمهور ماموريت ويژه دارم فکر کردم به تو هم ابلاغ شده !...

مخترع : قاه قاه ميخندد!

دادگر: آهان با همه شوخي با ما هم شوخي! خب پس داشتي ميامدي پيش ما ؟ حرکت هم کردي؟ ... پس الان کجائي؟

ناگهان درب باز ميشود و مردي که با تلفن موبايل صحبت ميکند و کيفي به دست دارد قاه قاه ميخندد و ميگويد:

مخترع : همينجا ! همينجا هستم آقاي قاضي!

هر دو با هم سلام گرمي ميکنند و پس از کمي خوش و بش تازه وارد کيف خود را باز ميکند و چند تا خودکار فلزي بيرون مي آورد.

مخترع : جناب قاضي دستور چاي نميدهيد؟

دادگر : چرا که نه ؟! چاي ميل ميکنيد يا قهوه اقاي دکتر؟

دکتر( با خنده ) : چاي قربان!

قاضي آيفون را ميزند و دستور دو چاي ميدهد.

دکتر : خب آقاي قاضي حتماً اين ماموريت مهم را از روزنامه فروشه شروع ميکنيد؟

دادگر : روزنامه فروشه کيه؟

دکتر : همان دوست دکتر منش که جنازه را کشف کرده؟!

دادگر: عجب روزنامه فروش جنازه را کشف کرده ؟ بيخبر بودم! چون تاکنون همون چيزهائي رو خوندم که در روزنامه بود.

دکتر : آهان شما روزنامه را خوانده ايد؟ اگر روزنامه ها را ميخوانديد از روزنامه فروش هم خبر داشتيد!

دادگر : آقاي دکتر! ما که مثل شما دنبال اطلاعات نيستيم که همه روزنامه ها را ورق بزنيم . ما همين يکي دو روزنامه  را با سختي و کمي دقت ميخوانيم.

قهوه چي با سيني چاي وارد ميشود، دادگر اشاره ميکند که اول به دکتر تعارف کند ، دکتر چاي را برداشته و قهوه چي بطرف دادگر ميرود و او هم چاي خود را برميدارد، هنوز قهوه چي از اتاق خارج نشده که دکتر با فرياد ميگويد:

دکتر : اين چه چائي مزخرفي است ! اب زيپوست يا چائي؟

پيرمرد روستائي با تعجب و هيجان برگشته و به دکتر خيره ميشود و ميگويد:

قهوه چي : بله قربان در مورد چايي امري داشتيد ؟

دکتر : امر چيه عمو جان! اين اب زيپوست! چايي نيست که ؟ هم سرده و هم طعم نداره!

پيرمرد ناراحت ميشود ولي حرفي نميزند و پت پت ميکند. دادگر چاي را مزه ميکند و خطاب به دکتر ميگويد:

دادگر : اقاي دکتر چايي که اونقدر داغه که دهن منو سوزاند! طعمش هم که خيلي عاليه ! چطور به دهن شما مزه ديگري ميدهد؟

قهوه چي هم به حرف آمده و ميگويد:

قهوه چي : جناب اقاي قاضي قربان آن قضاوت خوب شما بشم! بخدا همين الآن چاي را دم کردم و سماور هم قل قل ميزد تازه اتوماتيکه و خودش اتوماتيک وار خاموش و روشن ميشه که آب همش داغ باشه و ...

دکتر حرف پيرمرد را قطع ميکند و با خشم خطاب به قهوه چي ميگويد:

دکتر : خب يعني من دروغ ميگويم؟ حتماً يک جايزه هم ميخواهيد به شما بدهم؟

دکتر در حيبهايش جستجو ميکند و بالاخره از همان خودکارهاي فلزي يکي را به جيب قهوه چي ميتپاند:

دکتر : بفرمائيد اين هم جايزه شما! خيلي هم متشکرم.

پيرمرد با ناراحتي ميگويد: آقا ما نه خودکار و جايزه  ميخواهيم نه اهانت !

دکتر به دادگر چشمکي ميزند و دادگر مثل اينکه چيزي فهميده باشد به قهوه چي ميگويد:

دادگر : مشت حسن ناراحت نشو و جايزه را قبول کن و برو و گرنه اين آقاي دکتر از اينجا که هست هم عصباني تر ميشود.

پيرمرد با اکراه از اتاق خارج ميشود و فوراً دکتر از توي کيف خود دستگاه کوچکي را در آورده  و روي ميز ميگذارد و آنرا روشن ميکند که صداي پيرمرد از آن بيرون ميآيد:

قهوه چي : مرتيکه خودش مزخرف ميگه! بعد مدعي ميشه که چايي من مزخرفه! چاييهاي من رو همه آرزو ميکنند اونوقت اين مرتيکه که دکتر هم هست میگه آب زيپوئه! زيپو خودتي عمو جان!

دادگر و دکتر ميخندند و دکتر خودکارها را به دادگر داده و چيزهاي کوچک ديگري از کيف خود درآورده و شماره آنها را ميخواند و ميگويد:

دکتر : آهان مال قهوه چي همينه ! خب آقاي دادگر ملاحظه بفرماييد ! وقتي اين خودکار را در جيب، يا ماشين ، خانه و يا محل کار آدم مشکوک گذاشتيد ميتوانيد هم با اين گوشي گوش کنيد و هم با اين دستگاه! هر گاه هم که کارتان با طرف تمام شد فقط لازمست که اين شاسي را فشار بدهيد و فيوز فرستنده که در دفتر خودکار جاسازي شده از بين خواهد رفت و ابزار ما فقط خودکار!

دادگر ( با خنده ) خودکار را در جيب ميگذارد و ميگويد :

دادگر : شنيده بودم که طپانچه خودکاري هم درست کرده بوديد ولي اين فرستنده گيرنده خودکاري شاهکاره؟!

دکتر : ما جز شاهکار کار ديگري بلد نيستيم!

هر دو با هم ميخندند و دادگر ميگويد:

دادگر : پس من تا وقت دارم امروز سري به اين روزنامه فروش بزنم!

دکتر : جناب قاضي دوستان امروز سري بهش زده اند که اين گزارش آنست ( از توي کيف پرونده اي را در ميآورد و به قاضي ميدهد ) شما بهتر است که اين گزارش را مطالعه بفرماييد و سپس براي تکميل نمودن پژوهش تشريف ببريد!

دادگر : عجب پس بخشي از کار ما شروع شده!

دکتر : کار ما و شما نداره ضمناً اگر فردا صبح تشريف ببريد اون جوون مشکوکي که در گزارش بهش اشاره شده است را هم خواهيد ديد!

دادگر : جوان مشکوک؟

دکتر : بله ! يکي از همسايه هاي روزنامه فروش که از دانشجويان سابق در فرانسه است. همه روزه از روزنامه فروش در مورد دکتر منش اطلاعات ميگرفته و تازه دانشجوي سابق به روزنامه فروش گفته که به خانه دکتر منش برود و از او خبر بگيرد.

دادگر : عجب! پس اين آقاي دانشجوآدم جالبي است! نام و نشاني و آدرس خانه اش را نداريد؟

دکتر : چرا ! به خانه اش نرفتيم چون نخواستيم خيلي شک کند. ولي فردا سر کارش با او گفتگو ميکنيم!

دادگر : من با اين نظر موافق نيستم! فرصتها را بايد غنيمت شمرد! يک ثانيه هم يک ثانيه است چه رسد به آنکه تا روز ديگر صبر کنيم.

دکتر : اين آدرس منزلش است!

دادگر : تلفن هم که دارد بهش زنگ ميزنيم!

دادگر گوشي تلفن را برداشته و شماره دانشجو را ميگيرد:

دادگر : الو! روز بخير آقا ! ميخواستم با آقاي جاهد صحبت کنم! خودتون هستيد؟! ببخشيد که وقتتون را ميگيرم، من قاضي دادگر هستم و در رابطه با قتل دکتر منش پژوهش ميکنم! شما ايشون رو ميشناختيد؟... نميشناختيد؟ آيا ايشون را ديده بوديد يا خير؟ ... هنگام روزنامه خريدن از اصغر آقا!... بله درست ... اما اينطور که پژوهش کردم براي شما خيلي جالب بوده که از چند و چون و چگونگي زندگي دکتر منش و حرفهايش با اصغر آقا آگاهي داشته باشيد؟ ... بله خب حتماً، ما هر مساله اي را ميشکافيم!... چطور؟! يکي از دوستانتان زندگينامه دکتر منش را مينوشته؟! اين دوست کيست و کجاست؟... پاريس؟... آقاي ... بله! ... نخير ما فردا خودمون در محل کارتان سري به شما خواهيم زد!... بله براي اينکه مجبور نشويد نصف روز کارتان را تعطيل کنيد فردا صبح ساعت هشت خدمت ميرسيم! ... بسيار خوب با سپاس از مهر شما! تا فردا! دادگر گوشي را گذاشته و به فکر فرو ميرود! ناگهان مثل اينکه چيزي به ذهنش رسيده باشد گوشي را برداشته و شماره ديگري ميگيرد:

دادگر : خانم عصر بخير ! ميخواستم با آقاي کيوان مردمي صحبت کنم!... متشکرم!... الو کيوان جان! ميخواستم به تو بگم که قرار فردا صبح را بيرون ميگذاريم! چون ساعت هشت بايستي کسي را ببينيم که شايد اطلاعات جالبی به ما بدهد !... چطور؟ روزنامه فروشه؟... البته او را هم خواهيم ديد ! اما کسي ديگراست که از طريق روزنامه فروشه اطلاعاتي در مورد مقتول ميگرفته! فردي به نام جاهد!... بله به هر حال فردا جلو کيوسک اصغر آقا! متشکرم لطف داري!

دادگر پيپش را روشن نموده و روي ميزش را جمع و جور ميکند تا از اتاق خارج شود.

صحنه ششم

کيوسک روزنامه فروشي اصغر آقاست، خانمي روزنامه برداشته و به محض پرداخت پول متوجه ميشود که خون از داخل کيوسک به بيرون ريخته شده و اصغر آقا در داخل کيوسک کشته شده است. خانم مشتري فريادي ميزند و مردم جمع ميشوند، در همين حين دادگر ميرسد:

دادگر : برويد کنار! لطفاً راه را باز کنيد.

دادگر به کيوسک نزديک ميشود و با حسرت بسيار ميگويد:

دادگر : بنده خدا ! بي انصافها اين پيرمرد به شما چه کرده بود!

پس از کمي مکث کيوان هم ميرسد و به دادگر نزديک ميشود:

کيوان : حتماً اطلاعات مهمي داشته است ! قاتل يا قاتلين از سخن گفتن و برخورد او با ما ترسيده اند!... بله درسته!

دادگر که متعجب و در فکر است ميگويد:

دادگر : ها ببخشيد چي ميگفتيد؟ اطلاعات، بله! حتما! حرفهاي به درد خوري براي ما داشته است... بهتره فوراً سري به آقاي جاهد بزنيم ! اون هم چيزهايي براي گفتن دارد؟!

کيوان : آقاي جاهد؟

دادگر سرش را به عنوان علامت مثبت تکان ميدهد و هر دو به طرف خانه جاهد به راه ميافتند.

صحنه هفتم

دادگر و کيوان پشت درب خانه جاهد هستند ، زنگ ميزنند.

جاهد : کيه؟

دادگر : دادگر!

جاهد درب را باز ميکند.

جاهد : روز بخير! بفرمائيد تو، چشم به راهتون بودم.

دادگر و کيوان وارد ميشوند.

دادگر : خب اخبار آقاي دکتر منش براتون جالب بود!

جاهد : براي دوستم در پاريس که داشت بيوگرافي اون مرحوم را مينوشت!

دادگر : چرا هرگز خودتون مستقيماً با دکتر تماس نگرفتيد و هميشه اطلاعات را دست دوم از اصغرآقا ميگرفتيد؟

جاهد : آخه آقاي دکتر بعد از بازگشت از پاريس کمي آرام و منزوي شده بود، من فکر ميکردم که اگه بهش نزديک بشم شايد پرهيز کند!

دادگر : چرا پرهيز کند؟

جاهد : يعني شايد اهميتي که به اصغر آقا ميداد براي حرف زدن و گفتگو به من نميداد چون من جوان بودم و مثل خود مرحومش پاريس ديده.

دادگر : متوجه توجيهات شما نشدم!

جاهد : توجيه نميکنم، ميگم شايد با ترس و دلهره با من حرف ميزد ولي با اصغر آقا راحت تر!

دادگر : چرا ميبايست دکتر از شما بترسد؟ او يک استاد دانشگاه بود و از برخورد با جوانها خيلي خوشحال ميشد.

جاهد که به پت و پت و ترس و لرز افتاده، به طرف تخت خواب خود نزديک ميشود و چمداني که روي تخت بود را ميبندد.

دادگر : عازم سفر هستيد؟

جاهد : اه ... بله!

دادگر : کجا تشريف ميبريد؟ حتماً به پاريس؟

جاهد ( با ترس و لرز ) : از کجا خبر داريد؟

کيوان : مگر نميدانيد کار ما خبر دار بودن است؟!

دادگر : ببخشيد، فراموش کردم جناب سروان کيوان مردمي را معرفي کنم، ايشان با من در اين زمينه همکاري ميکنند.

جاهد : خوشبختم!

دادگر : دستش را به چمدان جوان ميکشد و ميگويد:

دادگر : شايد مجبور باشيم تا از شما تقاضا کنيم، چند روزي سفرتان را به تعويق بيندازيد!

جاهد : چرا ؟ مگر با من کاري داريد؟

دادگر : به هر حال پرونده قتلها تازه شروع شده...!

جاهد : قتلها  کدومه! يک نفر کشته شده...!

دادگر : نه جانم! دو نفر! اصغر آقاي روزنامه فروش هم امروز صبح!

جاهد ( با حيرت و تعجب ) : چطور! اصغر آقا؟ اون بيچاره چرا؟

دادگر : دقيقاً ما هم همين پرسش را از خودمون کرديم! اون بيچاره چرا؟ ببينم آقاي جاهد ميشه اطلاعات کاملتري در مورد اين دوست شما که در پاريس هستند به ما بدهيد؟

جاهد : بله هر امري داشته باشيد در خدمتم.

دادگر : اسم و آدرس کامل منزل و محل کار! راستي چطوره که به او زنگ بزنيد تا بدانيم که از قضايا خبر دارد  يا خير؟

کيوان تلفن دستي خود را از جيبش بيرون مياورد و آنرا روشن ميکند و به جاهد ميدهد.

جاهد شماره را ميگيرد... و پس از چند ثانيه:

جاهد : اه، پيام گيرش روشنه حتماً سر کارش رفته!

جاهد شماره ديگري را ميگيرد:

جاهد : الو مسعود جان سلام !... آره خودم هستم! تو چطوري؟ خوبي! خبر که ! خبرهاي بد!... چطور! دکتر را شنيدي؟ ... چطور ! کار رژيمه؟!... رژيم با اين پيرمرد چکار داشت؟ بابا اينجا سرش تو لاک خودش بود، مثل بقيه آدمهاي ديگه !...

دادگر در گوش کيوان ميگويد: همين که ميگويد کار رژيمه، خودش يک خطي است! و معلوم ميشه که طرف خيلي تو باغه! جاهد ادامه ميدهد : دارم ميآيم پاريس، ميخواستم امروز حرکت کنم ولي شايد چند روز ديگر بيايم!... باشه!... قربانت! ... خداحافظ.

جاهد : دوستم ميگفت رسانه هاي پاريس همه جنجال راه انداخته اند که اين قتلها کار رژيمه! به او گفتم مرد حسابي، رژيم با اين نويسنده مفلوک چکار داره؟

 دادگر ( دستش را به شانه جاهد ميزند ) : شما هم ميتوانيد کاراگاه خوبي بشويد؟

جاهد : چطور؟

دادگر : با همين مکالمه تلفني که انجام داديد، امتحان خودتون رو داديد که ميتوانيد کاراگاه خوبي بشويد، و اگر مايل باشيد من شما را به عنوان يک همکار وارد تيم پژوهشي خود ميکنم و با هم به پاريس ميرويم!

کيوان ( جلو آمده و با اشاره انگشتش به دادگر و جاهد ) : با هم به پاريس برويد؟

دادگر : و البته شما هم با ما ! جناب سروان!

کيوان ( خنده اي ميکند ) : خب آقاي جاهد با چه پست و عنواني؟

دادگر : آقاي جاهد جوان صادق و با احساسي هستند و حتماً ميخواهند به مملکت خود خدمت کنند آنهم با سازمان دادگستري و اداره امنيت! خب ما هم ايشان را استخدام ميکنيم.

جاهد ( با خوشحالي ) : بله مسلماً!

دادگر ( به جاهد و کيوان ) :  فردا هر سه به سوي پاريس حرکت ميکنيم!

جاهد ( با خوشحالي فرياد ميزند ) : بسيار عاليست! پس يک چايي با هم بخوريم.

جاهد به طرف آشپزخانه ميرود و کيوان به دادگر ميگويد:

کيوان : اين فرد مشکوک را استخدام ميکنيد؟!

دادگر : اينطور بهتر ميتوانيم اعتمادش را به خودمون جلب کنيم و راحت پژوهشمان را ادامه بدهيم ... اينگونه افراد فقط به دنبال اسم و رسم و کارهاي هيجاني هستند و از آنها عليه ما و مردم ما بهره ميبرند! چرا ما نبريم! به نفع خودشان و مردممان!

جاهد چايي را آورده و هر سه استکانهاي چايي را برداشته و مينوشند.

دادگر : فردا ساعت 7 صبح در پايين خانه شما دو بوق ميزنيم تا با چمدانتان ( دستش را به چمدان ميزند ) براي سفر به پاريس به ما بپيونديد.

جاهد : با کمال ميل جناب قاضي! سر ساعت هفت در خدمت حاضرم.

کيوان و دادگر از خانه خارج ميشوند.

جاهد : تا فردا!

صحنه هشتم

دادگر و کيوان داخل ماشين نشسته اند.

کيوان : پنج دقيقه به هفت مانده!

دادگر : آدم هميشه پنج دقيقه زودتر سر قرار حاضر بشود بهتر است که پنج دقيقه ديرتر بيايد.

کيوان : هرگز نظم و ترتيبي که شما به ما آموزش داده ايد را فراموش نکرده ام.

دادگر : لااقل از اين هستي بايد يک چيز را بياموزيم!

کيوان : نظم را!

کيوان و دادگر ميخندند و دادگر دو بوق ميزند و پس از چند ثانيه خبري نميشود! دو بوق ديگر!

دادگر : ديروز فراموش کرديم ...

کيوان :... که اولين درس را که نظم و رعايت دقيق قرار و مدار است به آقاي جاهد بدهيم!... حتماً خوابش برده!

کيوان ( تلفن دستي خود را بيرون آورده ) : با تلفن از خواب بيدارش ميکنيم!

شماره اي را ميگيرد و هر چه بوق ميزند کسي گوشي را بر نميدارد.

کيوان : عجيبه! تلفنش جواب نميده!... دوباره بگيرم... نخير جواب نميده!

هر دو با شتاب از اتومبيل بيرون ميپرند و به طرف خانه جوان دوان دوان ميروند.

صحنه نهم

پشت درب خانه جوان هستند هر چي درب ميزنند کسي باز نميکند.

دادگر اشاره اي به کيوان ميکند و کيوان با شکستن درب وارد ميشود و دادگر پشت سر او ... جنازه جاهد از پشت، روي زمين افتاده است.

کيوان ( با عصبانيت ) : قتل سوم!

دادگر : اين مهمتر از روزنامه فروشه بود! خيلي ميتوانست  به ما کمک بکند! ... توي دستش چيه؟

کيوان : خودکار!

دادگر : يه چيزي هم نوشته ! ... يا شايد ميخواسته بنويسد!

کيوان : شر ! نوشته شر!

دادگر ( بهتر نگاه ميکند ) : نه اون سر است نه شر! قطره خون را شما سه نقطه خواندي.

کيوان : اه بله! درست فرموديد، سر است سر يعني چه؟

حتماً ميخواسته بنويسه سرش را براي چه به باد داد!

دادگر : شايد هم نامي  را ميخواسته به ما بگويد که با سر شروع ميشود!

کيوان : سرايدار ! شايد هم آدرس جايي مانند سرسبيل ! سرچشمه است!

دادگر : شايد هم اسم کسي! اسم قاتل! ( موزيک مهيج )

کيوان ( سرش را تکان ميدهد ) : حالا هواپيما را بگيريم يا نه ؟

دادگر : عوامل اينجا و آنجا هستند!

کيوان : و شايد سرنخها هم آنجا باشد!

 

صحنه دهم

فرودگاه پاريس است که دادگر و کيوان چمدان به دست وارد فرودگاه اورلي ميشوند.

کيوان : خب حالا حتماً اين همکاران فرانسوي به فرودگاه آمده اند!؟

دادگر : حتماً.

به محض اينکه دادگر ميگويد حتماً، فردي فرانسوي جلو ميايد.

فرد فرانسوي : بون ژور مسيو!

دادگر ( با لبخند ) : اه ،  بون ژور!

فرد ديگري هم نزديک ميشود و هر چهار نفر با هم دست داده و حرکت ميکنند، يک فرد سياهپوست بلند قد پشت فرمان ماشيني نشسته است، از اتومبيل پياده ميشود و بعد از حال و احوال و گذاشتن چمدانها در عقب ماشين به طرف پاريس حرکت ميکند.

کيوان : بهتره پيش از رفتن به هتل، سري به اون جوان بزنيم.

دادگر : فکر بسيار خوبي است!

دادگر ( نگاهي به مامور فرانسوي کرده و با لبخندي به کيوان ) : در حضور ميزبانها بايد سعي کنيم فرانسوي صحبت کنيم.

کيوان : نگران نباشيد جناب دادگر، اين عزيزان ( فرانسويان را نشان ميدهد ) حتماً زبان ما را خيلي خوب صحبت ميکنند. ( خطاب به فرانسويها ) نس پا موسيو؟

يکي از افراد فرانسوي ( با لبخند ) : خيلي خوب نه ! يک کمي!

و همگي ميخندند

دادگر : دوستان اگر اشکالي ندارد يک سري به مسعود بزنيم؟

يکي از ماموران فرانسوي: حتماً !

ماشين جلو يک آپارتمان ميايستد و دادگر با تلفن دستي شماره اي را ميگيرد:

دادگر : الو آقا مسعود؟ درود بر شما! من از دوستان جاهد هستم ميشه چند دقيقه وقتتونو بگيرم؟ ... من همين پائين خونه شما هستم ... مياين پائين؟ بسيار خوب منتظر ميشم؟

دادگر به همراهانش ميگويد: شما از ما فاصله بگيريد من قدم زنان با او صحبت خواهم کرد تا دچار ترس و دلهره نشود.

مسعود از درب ساختمان خارج ميشود و با دادگر سلام عليک کرده و در حال قدم زدن با هم گفتگو ميکنند... پس از چند دقيقه مسعود خداحافظي کرده و ميرود و ضمن باي باي کردن با دستش ميگويد تا فردا!

کيوان  به دادگر نزديک ميشود.

کيوان : تا فردا ؟ چرا تا فردا ؟ چي شد؟

دادگر : برخورد خوبي بود به او گفتم که جاهد يک دفتر يادداشت برايش داده است... جريان خيلي مهم است! گمان ميکنم که حتي از قتل جاهد هم خبر داشت اما به روي خودش نياورد!

کيوان : چطور؟ به اين زودي؟

دادگر :  جناب سروان! قضيه از اينها حساستر است . دستهائي وجود دارد که همه با هم هستند! ما از طريق همين مسعود خواهيم توانست سرنخها را در بياريم!

صحنه يازدهم

در رستوراني دادگر و کيوان مشغول صرف غذا هستند.

دادگر : خيلي خسته ام! امشب در اين پاريس يک خواب راحتي خواهم کرد.

کيوان : خواب چيه قربان! ميخوام ببرمتون پاريس بگرديم! امشب که وقت خوابيدن نيست.

دادگر : گشتن براي شما و تجديد خاطرات گذشته تون، من ميرم و ميخوابم!

دادگر ساکي را از زمين برداشته و به کيوان ميدهد.

دادگر : اودکلن پيرکاردنتون يادتون نره!

کيوان : قدري بزنيد جناب دادگر!

دادگر : شما کمي بيشتر بزنيد تا بويش همه رستوران را بگيرد! من که در راه خوابيدن هستم!

دادگر با خنده از جايش بلند شده و به سوي اتاقش ميرود ... در راه بوئي ميکشد، فيش فيش! بد بوئي هم ندارد!

صحنه دوازدهم

دادگر داخل اتاق سرگرم مطالعه روزنامه است ... پس از چند لحظه مثل اينکه چيزي يادش آمده باشد گوشي تلفن را برداشته و شماره اي ميگيرد.

دادگر : الو! آقا مسعود! من دوست جاهد هستم، امروز همديگر رو ديديم !... قرار فردا که به قوت خود باقيست! اما ميخواستم ببينم ... بله دفتر يادداشت را هم خواهم آورد! اما ببينم شما امروز با جاهد تماسي نداشتيد؟ ... کي؟ بابک! با شما تماس گرفت؟ ... بله من بهمين خاطر بهتون امشب زنگ زدم که بگم ايشون کشته شده ... شما مواظب خودتون باشيد و درب را براي هيچ کس باز نکنيد!  ... نه ... مگه نميدونيد اينها به هيچ کس رحم نميکنند! از همه به عنوان مهره استفاده ميکنند و تا لو بروند اونا رو با يک گلوله ... من فردا همه مسائل را به شما خواهم گفت! ... همه ما براي اون سرزمين و اون مردم کار ميکنيم و هر خطري را به جان ميخريم ... من ميدونم که شماها عاشق ميهنتون هستيد ... نه به بابک بلکه به هيچ کس اعتماد نکنيد! ... چطور؟ منو يک بار ديديد و خوب نميشناسيد اما بابک ... چطور؟ درب ميزنند! باز نکنيد! الو! بمن اعتماد کنيد باز نکنيد! الو الو !

دادگر متوجه ميشود که مسعود تلفن را قطع کرده است با شتاب شماره اي ميگيرد:

الو! فرانسوا؟ ايل فو شه مسعود! يان آ دانجه!

دادگر فوراً لباسهايش را ميپوشد و از اتاق خارج ميشود.

صحنه سيزدهم

بخانه مسعود ميرسد شلوغ است و ماموران فرانسوي هم جمعند ... يکي جلو آمده و به دادگر ميگويد! مرگ با خودتان آورديد.

دادگر به جنازه نزديک شده و مشاهده ميکند که تيري به سر و تيري به قلب مسعود خورده است ... گويا چيزي جلب توجه وي را کرده باشد بوئي ميکشد! فيش فيش! و به دستشوئي و حمام رفته و اين دو مکان را بررسي ميکند!...  

صحنه چهاردهم

دادگر در هتل است و کليد خود را ميگيرد که ناگهان از پشت سر کيوان به شانه اش ميزند!

کيوان : قربان پس شما هم تنهائي بيرون رفتيد و پاريس گردي فرموديد! خب چرا با ما نيامديد!

دادگر که گويا متعجب از ديدار کيوان است!

دادگر : آه جناب سروان شما هستيد؟

کيوان : خوش گذشت؟

دادگر : چه خوشي؟ از پيش مسعود ميآيم؟!

کيوان : کي ؟ مسعود! ... کدام مسعود؟

دادگر : همان طفل بيگناه، امروز ... با سه گلوله دخلشو آوردند.

کيوان ( با بهت و تعجب ) : چطور؟ شما از کجا با خبر شديد؟

دادگر : وقتي قاتل وارد شد سرگرم گفتگوي تلفني با من بود ... يک اسم هم به من داد ... ازش خواستم که درب را باز نکند ... اما !

کيوان : اسم چه اسمي؟

دادگر با نيشخند و اندوه دستش را به شانه کيوان ميزند و ميگويد:

دادگر : بريم بخوابيم تا فردا!

دادگر ( پيش از رفتن، کيوان را بو ميکشد ) : اودکلن هميشگي؟ بوي خوبي دارد!

کيوان : براتون خواهم خريد! من از همون سال پيش که پاريس بودم به اين ادکلن عادت کردم!

دادگر : نه لازم نيست شما زحمت بکشيد، آدرس بدهيد فردا خودم ميروم خريد ( دادگر يکي از آن خودکارها را به کيوان ميدهد تا آدرس را بنويسد و عمداً فراموش ميکند خودکار را باز پس بگيرد ... کيوان خودکار را در جيب ميگذارد و هر دو به سوي اتاقهاي خود ميروند.)  

صحنه پانزدهم

خيلي آرام درب اتاق دادگر باز ميشود و کسي هفت تير بدست وارد شده و به رختخواب نزديک شده و از روي لحاف يک تير به سر و دو تير به قلب ميزند ... پس از تيراندازي ناگهان چراغ روشن ميشود، دادگر در گوشه اتاق روي صندلي نشسته است ... کيوان با تعجب لحاف را پس ميزند و ميبيند که چند بالش زير لحاف بوده است ... دادگر براي کيوان کف ميزند!

دادگر : جناب سروان اين بار سه تير شما بهدف نخورد!

کيوان هفت تير را به دادگر نشانه ميرود و قاه قاه ميخندد:

کيوان : هنوز دير نشده است استاد بزرگ! ماهي را هر گاه از آب بگيريم مرده ي تازه اي خواهد بود!

دادگر : هرگز نميتوانستم براي يک لحظه حتي گمان اينرا بکنم که تو مغز اين کارها و آغشته به اين مسائل باشي!

کيوان : آغشته آري ! اما استاد عزيز مغز کارها من نيستم! من همچنان به تفکرات دانشجوئي و گروه مربوطه وفادار مانده ام!

دادگر با تعجب و عصبانيت از جايش برميخيزد:

دادگر : تفکرات و گروه دانشجوئي؟ مگر آن گروه هنوز وجود دارد؟

کيوان : قربان اين همه نشانه هاي وجود در همه جا، پس چيست؟

دادگر : چطور ممکن است آن شعارهاي دهن پر کن ضد امپرياليستي، ضد صهيونيستي و ضد چه و چه تبديل بشود به کشتن روزنامه فروش و جوان دانشجو و استاد دانشگاه و ...

کيوان حرف دادگر را قطع ميکند

کيوان : ... و استاد عزيز خودمان و قاضي القضات ضد تروريستي!

دادگر : نميفهمم؟ چطور ممکن است؟

کيوان ( با طعنه ) : خيلي ساده است استاد عزيز! ما اگر نتوانيم به ماشينهاي ضد گلوله دست پيدا کنيم، مخالفين ظاهري و روشنفکران را ميکشيم و به حساب شماها ميگذاريم! بخشي از قدرتهاي دنيا هم از خدا ميخواهند که شماها بعنوان کشور تروريست باقي بمانيد تا آنها بهره اقتصاديشان را ببرند ...

دادگر : اما شما! شماها چه بهره اي ميبريد؟

کيوان : خيلي ساده است وقتي دنيا شما را تروريست بداند به مشروعيت جهاني ما اضافه ميشود ...

دادگر : و کمکهاي مالي به سويتان سرازير ميشود! ... اما به چه قيمتي ؟ به قيمت بي آبرو کردن ميهن و مردمتان و به قيمت کشتن روزنامه فروش، دانشجو، معلم باز نشسته و نويسنده ...

کيوان : نگران نباشيد آقاي دادگر! در اين بازيها هر کسي سهم خودش را خواهد برد ... و سهم شما هم چون هميشه ...

دادگر: سه گلوله است! اما قتل مرا نميتوانيد به حساب رژيم بگذاريد؟!

کيوان : خيلي غافليد استاد عزيز!... خيلي هم خوب ميتوانيم به حساب رژيم بگذاريم ... فردا گروه به همه روزنامه ها خبر خواهد داد که چون شما ميخواستيد به اپوزيسيون بپيونديد و پناهنده سياسي بشويد و ديگر به ايران برنگرديد، به دست رژيم کشته شديد ... تازه اگر رد پاي من هم توي اين قتل ( به دادگر اشاره ميکند ) جائي بماند، خيلي هم خوب خواهد بود! با پستهاي حساسي  که من در رژيم داشته و دارم و بعنوان همکار شما همه اينها به خط گروه کمک ميکند ...

دادگر : به خط گروه و قدرتهاي حامي شما و يک بار ديگر آبروريزي جهاني براي مردم و ميهنتان!

کيوان با خنده : ... زياد هم بي ربط نخواهد بود! اين هفت تير و اين دست و آدم را همه عالم متعلق به رژيم ميداند!

دادگر از جيبش ضبط صوت کوچکي در ميآورد و کمي به عقب برگردانده و روشن ميکند:

... اين هفت تير و اين دست و آدم را همه عالم متعلق به رژيم ميداند... کمي بيشتر نوار را به عقب برميگرداند صداي مسعود پيش از آنکه کشته شود!

از پشت درب ماموران فرانسوي هفت تير بدست ظاهر ميشوند:

کيوان ميخواهد بسوي ماموران تيراندازي کند که دادگر خيلي سريع هفت تيري را بيرون آورده و کيوان را ميکشد.

کيوان زانو ميزند و پيش از اينکه بزمين بيفتد به دادگر نگاهي ميکند و ميگويد:

کيوان : ما را بدست ما زدن ، آئين دادرهاي ماست

پايان