|
اين بار
شريعتى ها
مى آيند
بهوش باشيم
كمتر از
يك قرن پيش
وقتى
محمدتقى
شريعتى از
روستاى
مزينان
سبزوار به
سوى مشهد به
راه افتاد،
شايد هرگز
گمان نمى كرد
كه نام او
موجب بروز يك
انقلاب در
ايران خواهد
شد....
استاد
محمدتقى
شريعتى (پدر
دكتر شريعتى)
با قامتى
بلند و صدائى رسا
و انديشه اى
پويا براى
تحصيل علوم
دينى به مشهد
آمده بود، در
هنگامه اى
كه رضاشاه
بزرگ عمامه ها
را از سر
آخوندها
برداشت،
استاد
محمدتقى
شريعتى خودش
در اين راه
پيش قدم
گرديده و
عمامه را از
سر برداشته و
كلاه شاپو به
سر نهاد و كت
و شلوار شيك
پوشيد و دبير
و پس از آن
ناظم دو
دبيرستان
فردوسى و ابن
يمين كه از
معتبرترين
دبيرستان هاى
مشهد بودند
شد.
استاد
محمدتقى
شريعتى در
برابر تفكر
ماركسيسم كه
در هنگامه
رشد كمونيسم
در اتحاد
جماهير
شوروى به
مانند سيلى
در
خاورميانه و
به ويژه
ايران روان
شده بود و از
سوى ديگر دين
جهل و خرافه
مردم را اسير
خود نموده
بود، راه
سومى را گشود
و آن راه "نقد
دين" و
برخورد "انتقادى
ارشادى" با
دين بود.
پس از اين كه
رضاشاه بزرگ
را از ايران
خارج كردند و
چادر و عمامه
را انگليس
آزاد كرد،
آيت الله
بروجردى از
استاد
محمدتقى
شريعتى
خواست تا به
لباس
روحانيت
بازگردد،
ايشان
نپذيرفت و در
پاسخ آيت الله
گفته بود من
در اين لباس
آسوده ترم.
به
عنوان مسئول
تبليغات
انتخاب شدم
آنچه
دانستنش در
اين شرايط
لازم و ضرورى
است آن است
كه هر چند
فرزند استاد
محمدتقى
شريعتى (دكتر
على شريعتى)
شديداً دين
را بهانه
قدرت گيرى
سياسى نموده
و اسلام
سياسى را
تقويت نمود (برخلاف
نظر و انديشه
پدرش) اما
شاگردان
استاد
محمدتقى
شريعتى،
پايه گذاران
سازمان چريك هاى
فدائى خلق
شدند. امير
پرويز
پويان،
مسعود و مجيد
احمدزاده كه
سازمان چريك هاى
فدائى خلق
را با تفكر
سوسياليستى
پايه
نهادند، از
مريدان و
شاگردان
كانون نشر
حقايق استاد
محمدتقى
شريعتى
بودند...
سال ها بعد (سال
۵۷) كه كانون
استاد
دوباره
توانست نفسى
بكشد، طاهر
احمدزاده (پدر
مسعود و مجيد)
كه از زندان
آزاد شده بود
و استاندار
خراسان شده
بود از سوى
استاد
شريعتى به
عنوان مدير
كانون و من
به عنوان
مسئول
تبليغات
انتخاب شديم....
جدا از اين
گزينش، من
جانم را نيز
مديون استاد
شريعتى هستم.
بعد از جريان
هفت تير و
انفجار حزب
جمهورى
اسلامى، ما
به رسم شادى،
يك تظاهرات
بزرگ چند
صدهزار نفرى
در شهر مشهد
ترتيب داديم
و تمامى
مغازه ها
نيز تا ساعت
۱۲ظهر بسته
بودند و در
پيشاپيش صف
تظاهر
كنندگان
آقاى حسينى مهر
شهردار مشهد
بود و من
توافق آيت الله
حسن قمى را
هم گرفته
بودم، اما از
ساعت ۱۲ هشتم
تير ۶۰
بناگاه دهها
موتورسوار
وارد شهر
شدند و با
رنگ هاى
بمبى روى درب هاى
مغازه هاى
بسته مى نوشتند
"مرگ بر ضد
ولايت فقيه".
تا تجار شهر
باند حزب الله
موتورسوار
را ديدند و
شعارشان را
شنيدند، صف
تظاهرات
شادى، از هم
پاشيد و همه
مغازه ها
باز شد و من
كه بانى
تظاهرات
بودم، مجبور
به فرار از
شهر شدم.
دهم تير من
در تهران
بودم، براى
خروج از كشور.
براى
خداحافظى به
استاد
محمدتقى
شريعتى كه
براى معالجه
همسر بيمارش
به همراه
خودم چند
هفته قبل به
مركز رفته
بود، تلفن
زدم. پافشارى
كرد تا حتماً
به خانه
ايشان بروم...
تمام اعضاى
خانواده و
دوستان من در
مشهد
بازداشت شده
بودند.... وقتى
از اين خبر
در خانه
استاد
شريعتى آگاه
شدم، تصميم
گرفتم تا
براى آزادى
برادرانمان
و خواهر
خردسالم به
مشهد رفته و
خودم را
تحويل بدهم.
استاد
شريعتى با
عصبانيت
تمام مخالفت
كرد... دو ماه
مرا در خانه اش
پناه داد.
هر شب شخصيت هاى
بالاى رژيم
از رئيس
جمهور و نخست وزير
گرفته تا
وكلا و غيره
به خانه
استاد مى آمدند
تا او را
راضى به
همكارى با
نظام كنند و
او هميشه
جواب منفى مى داد
و تمام اين
مدت ها، من
مجبور بودم
در اتاقك آخر
راهرو
آپارتمان
استاد در
تهران درب را
از داخل
ببندم و نفسم
را در سينه
حبس كنم تا
مهمانان از
محضر استاد
خارج شوند و....
استاد
محمدتقى
شريعتى جان
مرا نجات داد
همسر بيمار
استاد در
تهران
درگذشت و از
دنيا رفت،
استاد مى بايست
به مشهد
بازگردد و
مايل نبودم
تا به خاطر
من ايشان با
آن اندوه و
دردهاى
فراوانى كه
داشت در
آپارتمان
كوچكش در
تهران
بماند، با
تغيير چهره
به همراه
دوستان
ايشان را به
ايستگاه
قطار تهران
برده و راهى
مشهد كرديم و
چند روز پس
از آن من از
كشور خارج
شدم...
آرى بدينسان
بود كه استاد
محمدتقى
شريعتى جان
مرا نجات داد.
البته مى بايست
سپاسگزار
روان دكتر
باهنر هم
باشم. دكتر
باهنر كه
نخست وزير
شده بود،
رابطه بسيار
خوبى با من
داشت و از
كودكى
همواره مرا
به شجاعت و
درايت و
فراگيرى
دانش تشويق
مى كرد....
برايش
پيغامى
فرستادم كه
اگر هنوز
اُبهت قدرت
شما را
نگرفته است و
نمى خواهى
كه من مُفتكى
شهيد بشوم،
كمكم كن تا
از ايران
خارج شوم...
براى من
پيغام
فرستاد كه:
"من با اين
بازداشت ها
و اعدام ها
مخالفم، به
شخص امام همه
گفته ام اما
هنوز درست و
حسابى جا
نيافتاده ام
تا بتوانم
آزادانه عمل
كنم.... البته
بعد از چند
روز او هم
كشته شد..."
مداركى براى
من و دو نفر
از همراهانم
(آقايان الف
و شين) تهيه
كرده و توسط
فردى مطمئن
به من رساند،
روز بعد در
فرودگاه
بوديم تا
سوار
هواپيما
بشويم. وقتى
همه درب ها
را پشت سر
نهاديم فردى
مرا صدا زد.
به پشت سر
نگاه نكردم.
آمد
رودررويم
ايستاد و مرا
به اتاق
دادستانى
برد، مرا
شناخته بود
اما در نگاهش
خواندم كه شك
داشت.
با آن دو نفر
همراهم كه
يكى از آنها
شهره شهر بود
و برادر
لاجوردى او
را به خوبى
مى شناخت
كارى نداشت،
تا شروع به
پرسش و پاسخ
كرد، من محكم
زدم روى ميزش
و گفتم: "آقاجان
بهت مى گم كه
عوضى گرفتى،
زنگ بزن به
نخست وزيرى
از نخست وزير
بپرس، ما
مأموريت
داريم و
نبايد
هواپيما را
از دست بدهيم."
گوشى تلفن را
برداشت دو
شماره گرفت و
در شماره گيرى
دوم گفت: "قربان
لاجوردى
هستم از
مهرآباد،
امروز مسافر
داريد!؟ ... بله بله
براى خروج."
پاسخ آن سوى
خط مثبت بود...
مدارك مرا پس
داده و
عذرخواهى
كرد و گفت:
شما عجب شبيه
يك بچه مشهدى
هستيد كه ما
دنبالشيم.
به او گفتم:
برو مشهد
دنبالش بگرد.
استاد با
سياسى كردن
دين شديداً
مخالف بود
بارى، استاد
شريعتى
برخلاف
فرزندش كه
معلم انقلاب اسلامى
ايران نام
گرفته است با
سياسى كردن
دين شديداً
مخالف بود.
اين مخالفت
در آثار دكتر
شريعتى به
ويژه در
۲كتاب "گفتگوهاى
تنهائى" به
چشم مى خورد.
هر چند همين
مخالفت را
دكتر با همسر
نازنينش
سركار خانم
دكتر پوران
شريعت رضوى
هم داشته است...
امروزه دو
دختر و يك
پسر دكتر
شريعتى نيز
بر آن هستند
تا از اين
اسلام سياسى
در داخل
ايران و خارج
دفاع كنند و
شريعتى را
معلم
انقلابى
ناتمام و
اسلامى
بدانند.
مونا دختر
كوچك شريعتى
كه مثل دو
خواهر ديگرش
از ادبيات و
نگارش و گويش
شگفت انگيزى
برخوردار
است، از
كودكى كارى
به اين كارها
نداشت. اما
آن نازنين هاى
ديگر چند
سالى است كه
به بركت
جامعه مدنى،
اسلامى شده
خامنه اى-
خاتمى به
ايران رفته اند
و نقش مهم و
مؤثرى در
سياسى نگه
داشتن اسلام
در ايران
دارند.
اين نازنين ها
آنگونه در پى
فرصت و امكان
هستند كه حتى
حكم اعدام
دكتر هاشم آغاجرى
را هم به
حساب خودشان
و دكتر
شريعتى
گذاشتند،
غافل از آن
كه هر كس،
سخنرانى
دكتر آغاجرى
را بخواند و
گوش كند،
درمى يابد
كه سخنان آن
نازنين نيز
به زبانى
ديگر مثل
نوشته اخير
سيدابراهيم
نبوى، ضد
اسلام و ضد
تفكرات دكتر
على شريعتى
است.
سركار خانم
سارا شريعتى
طى يك
سخنرانى در
دانشگاه
تربيت معلم
تهران، مدعى
شده اند كه:
سخنرانى
دكتر هاشم آغاجرى
ملهم از آراء
شريعتى بود.
و خواهر
نازنين
ايشان خانم
سوسن شريعتى
نيز طى يك
سخنرانى در
انجمن
اسلامى
دانشكده
امور
اقتصادى
تهران گفته اند
كه: شريعتى
به جدائى دين
از سياست
اعتقاد
نداشت.
يعنى فرمايش
سوسن عزيز،
ناقض سخن
ساراى
نازنين است و
سخن هر دوى
اين ها
مخالف با
آنچه دكتر
آغاجرى گفته
است.
دكتر آغاجرى
نه تنها به
دكتر شريعتى
معلم انقلاب
اسلامى
ايران و
متبكر امت و
امامت و
امامت مدرن (ولايت فقيه)
و دينى بودن
سياست و....
استناد
نكرده و
مُلهم از
ايشان نبوده
است بلكه نطق
آن مرد بزرگ
براساس
نوشته
روزنامه
رسالت در
صفحه اول
۱۰شهريورماه
دو سال پيش
مُلهم از
كتاب "ديندارى
و خردگرائى"
بوده است.
در حكم
تجديدنظر
دادگاه در
مورد اعدام
دكتر هاشم
آغاجرى آمده
است:
-آغاجرى
ضروريات اصل
اسلام را
صريحاً
انكار كرده
است.
-عدم اعتقاد
به توحيد و
نبوت و آخرت
را اقرار
نموده است.
-درباره
اسلام با
تمسخر حرف
زده است.
-اسلام را
تحقير و
تضعيف و
توهين نموده
است.
-هر چه امروز
بنام اسلام
مطرح است را
نادرست
شمرده است و
آنها را كهنه
شمرده و
تحقير نموده
است.
-اسلام را
منسوخ،
ارتجاعى،
سياه و تاريك
خوانده است.
-ضرورت تغيير
اسلام را طلب
نموده است.
-احكام
نورانى
اسلام را از
قبيل اجراى
مراسم خطبه
عقد، نكاح و
ازدواج شرعى
را مسخره و
انكار نموده
است.
-تقليد از
مجتهدان را
عملى ميمون وار
دانسته است.
-دين را علت العلل
عقب ماندگى
جامعه معرفى
كرده است.
-دين را منحط
دانسته و
گفته است اين
چه دينى است
كه شكنجه
انسان را
توجيه مى كند!؟
-جايگاه
روحانيت و
اجتهاد و
مجتهد را
انكار كرده
است و....
خب اين ادعاى
دادگاه است
عليه دكتر
آغاجرى كه
تماماً ضد
افكار و انديشه ها
و تفكرات
دكتر شريعتى
است. كسى كه
مبلغ ولايت فقيه
با عنوان
امامت و نبرد
مسلحانه و
عمليات خشن و
تروريستى با
بهره ورى از
نشانه هاى
اسلامى و
غيره بوده
است و فرزند
خود آن
مرحوم، سوسن
عزيز همين
چندى پيش طى
سخنرانى خود
در تهران
تأكيد كرده
است كه "شريعتى
به جدائى دين
از سياست
اعتقاد
نداشت" يعنى
اعتقاد به
دين سياسى
داشت.
خب چطور مى شود
مدعى شد كه انديشه
و گفتار دكتر
هاشم آغاجرى
كه از حرف هايش
بوى
خردگرائى و
لائيسيته و
جدائى دين از
سياست مى آيد
و تحقيرآميز
از دين ياد
كرده است،
مُلهم از
دكتر شريعتى
است.
البته من مدت ها
پيش نوشتم كه
جمهورى
اسلامى با به
ايران بردن
فرزندان
نازنين دكتر
شريعتى، در
نظر دارد تا
روحيه دينى و
دين سياسى را
در كشور بالا
ببرد و
دقيقاً در
راستاى همين
مسئله است كه
اين عزيزان
كه به اصطلاح
سال ها در خط
سرنگونى
نظام اسلامى
بودند زيرا
كه شريعتى را
كنار گذاشته
بود، حالا در
اينجا و
آنجاى كشور
سرگرم
سخنرانى و
توجيه و
تشريح دين
سياسى هستند
و شخص آقاى
خامنه اى و
مركز
مطالعات
رهبرى،
برنامه هاى
درازمدت و
گسترده اى
را براى اين
بچه هاى
نازنين طرح ريزى
نموده اند
تا آن شور و
شوقى كه دكتر
شريعتى در
ميان جوانان
بدبخت دو نسل
پيش آفريد و
آنها را
مذهبى كرد،
اينك
فرزندان
نازنينش اين
مهم را به
انجام
برسانند
زيرا اسلام
سياسى حاكم
بر ايران به
خون فكرى
تازه اى
نيازمند
است، چه
كسانى بهتر
از فرزندان
مردى كه
كلامى
ساحرانه
داشت و ذوقى
سرشار براى
افسانه
پردازى و
خورشيد
نماياندن يك
گردو!؟
در روزهاى
آينده شاهد
تلاش هاى
گسترده ترى
از سوى
فرزندان
شريعتى در
ايران
خواهيم بود.
البته
ايرانى ديگر
در چاله هاى
گذشته
نخواهد
افتاد. اما
با همه اين ها
بايد بهوش
بود و از
ديگران
خواست تا
مانند نبوى ها
و راشدان ها
به نقد افكار
و انديشه ها
و شخصيت كسى
بپردازند كه
اصلى ترين
عامل قدرت گيرى
اين اسلام
سياسى بود.
پسر دكتر
شريعتى به من
گفت: اگر
پاسبان مى داشتيم
ترتيب شما را
مى داديم
بيست سال پيش
وقتى در
كليساى محله
چينى هاى
پاريس طى يك
سخنرانى با
عنوان "فراتر
از شريعتى"
براى نخستين بار
او را به نقد
كشيدم، پسر
دكتر شريعتى
به من گفت:
اگر پاسبان
مى داشتيم
جلو شما را
مى گرفتيم
يا ترتيب شما
را مى داديم.
پرسيدم: چرا؟
گفت: نقد شما
و طرح فراتر
از شريعتى
يعنى بستن
دكان و
تشكيلات ما.
و اين بچه هاى
نازنين كه
مثل پدرشان
هيچ اعتقاد و
باورى به دين
و سنن آن
ندارند، اما
براى روشن
نگاه داشتن
چراغ دكان پر
درآمد بنياد
شريعتى از هر
مسلمانى
مسلمان تر
خواهند شد....
.... با همه اين ها
بسيار
خوشحال و
خرسندم كه
راه بيست سال
پيش ما
امروزه توسط
مردانى بزرگ
و شجاع چون
هاشم آغاجرى
دنبال مى شود....
زيرا به نقد
كشيدن دكتر
شريعتى توسط
كسانى كه
روزى خود را
يار و همراه
او مى دانسته اند،
كارسازتر
است تا كارى
كه ديگران
انجام بدهند.
على
شريعتى با
بورس
شاهنشاهى!
دانشجوى "حاجيولژى"
در پاريس!
اكثر
سازمان هاى
اطلاعاتى
جهان به ويژه
سازمان
سياسى
آمريكا
هرگز
نتوانستند
آنگونه كه
بايد
خاورميانه و
به ويژه
ايران و
روحانيون و
انقلاب
اسلامى را
بشناسند.
از همان
روزهاى نخست
انقلاب،
جنبش هاى
مختلفى براى
صدور انقلاب
اسلامى در
ايران تشكيل
شد، از جمله
سازمان
انقلابى
توده هاى
جمهورى
اسلامى
ايران (ساتجا)
به رهبرى
محمد منتظرى
كه در هنگامه
دولت مهندس
بازرگان
شاهد بخشى از
عمليات اين
سازمان در
جهت صدور
انقلاب و
دلارهاى
نفتى ايران
به ليبى و
لبنان بوديم...
گروه ديگر
سازمان جنبش هاى
آزاديبخش
جهان اسلام
بود كه توسط
مهدى هاشمى
رهبرى مى شود.
هر چند هر دو
رئيس اين
سازمان ها
كشته شدند
اما بدون شك
پيكره محكم
اين تشكيلات
كه در نقاط
مختلف كشور
دفاترى با
بودجه هاى
هنگفتى
داشتند
برجاى ماند....
كتاب
شهادت و كتاب
پس از شهادت
يكى از اصلى ترين
سلاح هاى
اين سازمان ها
در جهت صدور
انقلاب
اسلامى،
افكار دكتر
شريعتى بود و
به ويژه دو
كتاب او كه
به دهها زبان
جهان ترجمه و
به طور
رايگان در
دسترس همه
قرار گرفته و
مى گيرد.
كتاب شهادت و
كتاب پس از
شهادت.
اين دو كتاب
در اصل دو
سخنرانى از
دكتر شريعتى
بود كه در
همان سال ها
بر روى كاغذ
پياده شده و
نقش بسيار
مهمى در
ترويج و
تشويق مرگ
مقدس و شهادت
طلبى شيعى
اسلامى
داشته است.
همان تأثير و
شيوه اى را
كه از اين دو
نوشته در
سقوط
محمدرضاشاه
بهره بردند،
به ساير
كشورها نيز
منتقل
نمودند.
تمامى كسانى
كه امروز در
گوشه و كنار
جهان با نام
اسلام
عمليات
انتحارى
انجام مى دهند،
بدون شك اين
دو كتاب
سحرآميز را
خوانده اند.
اما واقعاً
دكتر على
شريعتى كه
معلم انقلاب
اسلامى
ايران لقب
گرفت و امروز
نيز همچنان
رژيم اسلامى
در تلاش است
تا به گونه اى
ديگر او را
زنده نموده و
نوعى ديگر از
اسلام را در
ايران تبليغ
كند و همو
بزرگترين
سرمايه
حاكمان
ايران براى
صدور انقلاب
اسلامى بوده
و هست، كيست؟
على شريعتى
در سال ۱۳۱۲
در روستاى
مزينان واقع
در حومه
سبزوار به
دنيا آمده و
در نوجوانى
با نهضت
خداپرستان
سوسياليست
به رهبرى
محمد نخشب
آشنا شده و
پس از آن در
كانون نشر
حقايق دينى
پدرش فعال
شده و كتاب
مكتب واسطه
را نوشت كه
براى نخستين بار
اسلامى
سياسى به جاى
يك
باورميانه (كمونيسم
و سرمايه دارى)
در ميان
باورمندان
دينى مطرح شد.
على
شريعتى عاشق
خانم بى بى فاطمه
شد
در سال ۱۳۳۴
در دانشكده
تازه تأسيس
ادبيات مشهد
دانشجو شد و
در همان كلاس
درس بود كه
عاشق خانم بى بى فاطمه
شريعت رضوى
شد و دو سال و
نيم دويد و
دويد تا
توانست
رضايت
همكلاسى اش
را براى
ازدواج به
دست بياورد.
آقاى على اكبر
شريعت رضوى
از تجار
مشهور و
معتبر مشهد و
همسرش خانم
آغا حسين اف
۷فرزند
داشتند كه هر
يك از آنها
يك اسم
اسلامى
داشته و يك
اسم ايرانى.
اين دو
نازنين
آنقدر
مهربان و
دوست داشتنى
و با وفا
بودند كه
هرگز من به
خودم اين
اجازه را
ندادم تا از
آنها بپرسم
كداميك
هوادار نام هاى
ايرانى، و
كدامين
هوادار نام هاى
عربى براى
فرزندانشان
بوده اند.
مثلاً همسر
دكتر شريعتى
در شناسنامه
بى بى فاطمه
بوده است كه
همه ما ايشان
را بنام
پوران خانم
مى شناسيم و
على اصغر
فرزند بزرگ
خانواده
شريعت رضوى
كه با درجه
ستوانى يكمى
در جنگ ايران
و روس (سال
۱۳۲۰)
جانباخته
است، نام
ايرانى اش
طوفان بوده
است و از همه
زيباتر
آذرشريعت
رضوى است.
جوانى كه به
همراه دو تن
از دوستانش
در سال ۱۳۳۲
در هنگامه
سفر نيكسون
به ايران در
تظاهرات
كشته شد و
روز ۱۶ آذر
به ياد آن سه
نفر روز
دانشجو نام
گرفت و
خيابان
۱۶آذر در
تهران نيز به
ياد مهدى
شريعت رضوى
است كه همين
مهدى نيز در
خانه به نام
ايرانى آذر
خوانده مى شده
است. خانواده
شريعت رضوى (همسر
دكتر شريعتى)
بسيار مترقى
و مدرن و به
دور از
خرافات و
تفكرات
مذهبى
بودند، پدر
اين خانواده
آقاى على اكبر
انسانى شوخ
طبع و بسيار
فهميده بود
به گونه اى
كه حتى وقتى
بالاى ۶۰سال
عمر داشت مثل
يك جوان بيست
ساله اهل بگو
و بخند و
شوخى و شاد
بودى بود.
همسر ايشان
خانم آغا نيز
چيزى از
شوهرش كم نمى آورد
در مهربانى و
بزرگ منشى.
هنوز كه هنوز
است من پتوى
پلنگى كه
تقريباً ۱۸
سال پيش به
عنوان سوغات
برايم به
پاريس آورد
را به يادگار
نگه داشته ام.
به ايشان
گفتم چرا
چنين هديه
سنگين و
بزرگى و
ايشان با
خنده به من
پاسخ داد كه
هم رنگ پلنگى
او را مى دانم
كه دوست دارى
و هم مى دانم
كه چنين
پتوهائى در
پاريس پيدا
نمى شود....
بارى على
شريعتى وقتى
عاشق پوران
شريعت رضوى
مى شود،
پوران يك
ستاره است و
خانواده او
نيز به خاطر
آذر در ميان
تمامى
ايرانيان و
روشنفكران
مشهور و
شناخته شده.
پوران در سال
۱۳۳۴ در
كنكور شركت
نموده و در
رشته ادبيات
و زبان
فرانسه قبول
مى شود و
يكسالى را در
تهران درس مى خواند
اما به علت
دورى از
خانواده به
مشهد
بازگشته و در
دانشكده
ادبيات ثبت نام
مى كند و اين
شانس على
شريعتى است
كه روزى به
بهانه در
اختيار
گذاشتن چند
كتاب تاريخى
با پوران
جوان كه فقط
چند ماهى از
او جوانتر
است، آغاز
سخن مى كند و
خيلى زود
خاطرخواه
شده و عشق مى نماياند.
پس از دو
سال و نيم
شريعتى به
آرزو و عشق
خود مى رسد
خانم
پوران كه
دخترى مدرن و
بدون چادر و
روسرى بوده
است امكان
اين وصلت را
ميسر نمى داند.
زيرا كه
دوستان و
فاميل به او
توصيه مى كنند
كه تو نمى توانى
عروس خانه
استاد
محمدتقى
شريعتى بشوى
بدون اين كه
حجاب اسلامى
را بپذيرى....
خلاصه دو سال
و نيم مى گذرد
تا شخص استاد
محمدتقى
شريعتى (پدر
على شريعتى)
از جريان
باخبر مى شود
و خودش به
خانه آقاى
على اكبر و
خانم آغاى
شريعت رضوى
رفته و مى گويد:
غلط كرده است
هر كس گفته
است كه شرط
ما براى عروس
محجبه شدن
پوران است.
خلاصه على
شريعتى به
آرزو و عشق
خود مى رسد و
با خواهر آذر
شريعت رضوى،
قهرمان
دانشجويان
آن زمان
ايران
ازدواج مى كند.
پس از چندى
على شريعتى
از يك بورس
دولت
شاهنشاهى
براى تحصيل
در خارج از
كشور
برخوردار مى شود.
على شريعتى
پاريس را
انتخاب كرده
و همسرش را
در حالى كه
فرزندى در
شكم دارد، در
ايران
گذاشته و
براى تحصيل
به پاريس مى رود.
شريعتى در
پاريس است كه
خانم پوران،
زايش
فرزندشان در
آينده اى
نزديك را به
او خبر داده
و از على
شريعتى مى خواهد
تا نامى براى
فرزندشان در
صورتى كه پسر
باشد انتخاب
كند.
اسم هائى كه
على شريعتى
بر كاغذ مى نويسد
ولى هرگز به
تهران پست
نمى شود؛
ستار، محمد،
شهاب و
قربانعلى
است.
اما اين بچه
شانس مى آورد
و نامه پدرش
هرگز پست نمى شود.
اما دائى او
دكتر رضا
شريعت رضوى
كه پزشكى خير
و انساندوست
و مهربان است
نام احسان را
براى نوزاد
انتخاب مى كند.
-پس از چندى
پوران خانم
هم به شوهرش
در پاريس مى پيوندد
و او نيز
براى دوره
دكترا ثبت
نام مى كند...
-على شريعتى
پيش از اين
كه به درس و
بحث بپردازد
با گروه هاى
سياسى ضد
رژيم
پادشاهى
همكارى مى كند....
و با همه
آنچه مى نويسد
و مى گويد،
در هنگامه
وفات مادرش
به ايران مى آيد
و به هيچوجه
نيروهاى
امنيتى
ايران مزاحم
رفت و آمدش
نمى شوند و
او پس از
مراسم چهلم
مادرش با
پروازى كه
بليت هايش
توسط خانم
آغاى شريعت
رضوى
خريدارى شده
است به پاريس
برمى گردد....
رساله
على شريعتى
با پائين ترين
درجه Passable (قابل
قبول)
پذيرفته شده
بود
جالبى قضيه
اين "معلم
انقلاب
اسلامى
جهانى" در
اين است كه
رشته تحصيلى
وى تاكنون به
درستى بيان
نشده است،
زيرا خود
دكتر على
شريعتى نيز
در شرح حال
خود كه در
كتاب
گفتگوهاى
تنهائى با
قلم خودش
نوشته است،
واقعيت را
ننوشته است؟
در صفحه ۲
مجموعه آثار
شماره ۳۳
دكتر شريعتى
درباره خودش
مى نويسد:
"در خرداد
۱۳۳۸ از طريق
اعزام فارغ
التحصيلان
رتبه اول
دانشكده ها
به پاريس رفت
و در آنجا تا
سال ۱۳۴۳ به
اخذ درجه
دكترا در
تاريخ تمدن و
دكترا در
جامعه شناسى
و طى دوره "مدرسه
تتبعات
عاليه"
وابسته به
دانشگاه
سوربن در
رشته جامعه
شناسى
مسلمان به
رياست
پروفسور برگ
نائل آمد و
مدتى در مركز
ملى اسناد و
اطلاعات
فرانسه به
عنوان محقق
كار مى كرد و
به گفته خود
بيش از اين
همه، آنچه
فرا گرفتم و
به ويژه آنچه
شدم در خدمت
پروفسور
لوئى ماسينون
بود كه شرق و
غرب را در
خود جمع داشت.
نسخه منحصر
به فرد كتاب
فضائل بلخ را
در آنجا
تصحيح كرد..."
در اين چند
خط، دكتر
شريعتى خود
را برخوردار
از سه رشته
تحصيلى و سه
دكترا مى داند.
در صورتى كه
اولاً ايشان
در هيچ يك از
سه رشته بيان
شده تحصيل
نكرده و دوم
اين كه ترجمه
كتاب فضائل
بلخ تنها
رساله ايشان
بوده است.
حاجيولوژى
رشته تحصيلى
شريعتى
-رشته تحصيلى
دكتر شريعتى
چنانچه در
كتابخانه
دانشگاه
سوربن پاريس
موجود است،
حاجى و لژى
يعنى حاجى،
شيخ،
ملاشناسى و
يا به نوعى
مقدس شناسى
بوده است.
يعنى رشته اى
كه درباره
بيوگرافى
شخصيت هاى
مذهبى كار مى كرده
است. دكتر
جلال متينى
دوست مهربان
و فرهيخته كه
در آن هنگام
رئيس
دانشگاه
مشهد (فردوسى)
بوده است
مشخصاً در
اين باره مى گويد:
"كتاب فضائل
بلخ چند سال
پيش از
انقلاب
اسلامى به
تصحيح
عبدالحى
حبيبى
دانشمند
افغانى در
ايران چاپ شد...
اين كتاب يك
متن سنگين
فلسفى يا
ادبى نيست كه
ترجمه آن كار
هر كسى نباشد
بلكه متن
بسيار ساده اى
است در شرح
احوال
بزرگان شهر
بلخ كه مؤلف
درباره هر يك
از آنان
حداكثر چند
صفحه اى
نوشته است از
فقيه و محدث
و... ژيلبرلا زار
استاد
راهنماى
شريعتى در
تأليف و
تدوين اين
رساله دكترى
بوده است.
.... ما در مشهد،
در دوره
ليسانس رشته هاى
مختلف سال ها
بود كه ترجمه
را از عربى
يا فرانسه و
انگليسى به
زبان فارسى
به عنوان
رساله دوره
ليسانس نمى پذيرفتيم
چون متوجه
شده بوديم كه
بعضى از
دانشجويان
رند،
۵۰تومانى به
طلاب مدارس
قديمى مشهد
مى دادند و
حضرات
برايشان
ترجمه مى كردند.
دكتر جلال
متينى ادامه
مى دهد كه:
رساله
دكتراى
دانشگاهى
دكتر شريعتى
ترجمه خلاصه
يك فصل از
نسخه خطى
كتاب فارسى
فضائل بلخ به
زبان فرانسه
بود.
... با توجه به
مدارك
تحصيلى او،
موجب تعجب ما
شد، نامه اى
محرمانه از
دانشگاه
ادبيات مشهد
به دانشگاه
پاريس نوشته
شد، درباره
سواب |