فيلمنامه ديدار در پاريس بياد فردين نازنين

اثر سياوش اوستا حسن عباسی   ABBASI Hassan Siyavash AWESTA

English
پارسی Parsi
Français

 
آخرين مقاله سرگذشت او
تماس با ما آخرين مقاله
حساب بانکی آريا هفت هزار
عکس با ياران جهانی جوايز و نشانها
عکسهای  جوانی نيايشهای اوستائی
ليست آثار برای سفارش سالنامه ۷۰۲۷ آريايی
گالری فتو تلويزيون مهر
اسلام سياسی کيهان جهانِی
کتابهای جنجالی نامهاي تازي
شهرفرنگ نفوذ انديشه ها
جوايز و نشانها شريعتی دروغ بزرگ
حسن عباسی قلابی منم آن فرح زيبا
  خيام و اين جهان فرسوده
  آئين اوستا
  حافظ رندشيراز
  کتابهای جنجالی
  ديدار در پاريس
 

ترور در پاريس

   
   
   
   
   
   
   

ديدار در پاريس

 

فردين هنرمند جوانمرد و دوست داشتني و پر خاطره ايراني قرار بود اين کار را براي فيلمي کارگرداني و بازي کند. او نام فيلم را جاده مرگ گذاشته بود و تلاش ميکرد تا مشکلاتش  با جمهوري اسلامي حل شود و براي بازي به پاريس بيايد اما پس از سالها تلاش اميد و آرزو و آخرين خواسته اين نازنين بر اثر ستمکاري رژيم حاکم عملي نشد و چنانچه خود او در مصاحبه تاريخي اش به من گفت نتوانست آخرين پرواز خود را انجام بدهد. اين نوشته را توسط داوود رشيدي به تهران فرستادم اما ماهها طول کشيد تا بدستش برسد. بسيار آن را پسنديد ه بود اما نشد که واپسين آرزوي او عملي شود!

 

 

اين اثر را به او و روان پرشکوهش پيشکش ميکنم:

 

هواپيمائي که از ايران ميايد در فرودگاه فرانکفورت به زمين مينشيند. نم نم باران فضاي فرودگاه را خيس نموده است و هوا تيره و تار است. مسافران به سالن فرودگاه وارد مي شوند. دو مرد حدود شصت ساله با موهائي سپيد با هم سرگرم گفتگو هستند و به سوي سالن تحويل چمدانها در حرکت ميباشند.

 

مرد اولي : اين دعوت شرکت در نمايشگاه هم بهانه خوبي شد تا آخر عمري براي يک بار هم که شده سري به خارج بزنيم.

مرد دومي: آن هم چه خارجي! آلمان سرزمين جناب هيتلر!

مرد اولي: ميگن اين آلمانيها از همون زمان هيتلر نظم و ترتيب عجيبي دارند!

 مرد دومي: هم نظم و ترتيب و هم شم سياسي اقتصادي!

مرد اولي: اگر شم اقتصادي نداشتند که مرتب نمايشگاه و تور سياحتي و اقتصادي نمي گذاشتند تا کارخانه ها و کمپاني هاي کهنه شان را به ما بفروشند!

مرد دومي: باز هم همين کارخانه هاي کهنه اينها کلي به درد ما ميخوره!

مرد اولي: ااا... اونجا رو نيگاه کن اسفند خان! سام عليکم اسفند خان!

مرد اولي به طرف يک گروه چهار نفره رفته و  با يکي از آنها احوالپرسي ميکند.

مرد اولي: اسفند خان شما و اين طرفها!؟ چشم ما روشن!

اسفند خان: ببينم شما هم توي همين تياره ما بوديد؟

مرد اولي: آره

اسفند خان: عجيبه که همديگر رو نديديم! شما و اين طرفها! آلمان!

مرد اولي: براي شرکت در اين نمايشگاه با داوود خان اومديم!

داوود خان هم جلو آمده و با اسفند خان احوالپرسي ميکند.

اسفند خان: من براي ديدن دخترم اومدم! دخترم مقيم فرانسه است و ويزاي فرانسه گرفتن هم که کار حضرت فيله! اومدم آلمان که از اينجا برم فرانسه، چون مرزها بين اکثر کشورهاي اروپائي برداشته شده!

داوود خان: چطور ؟ يعني براي رفتن به فرانسه ، از آلمان ويزا نميخواد؟

اسفند خان: نه ! با سوار شدن ماشين يا قطار ميشه رفت اونطرف!

داوود خان: جالبه! چون من هم پسرم چهارده ساله که فرانسه است، با اينکه دکتراشو گرفته، هي براي اومدن به تهرون امروز و فردا ميکنه، واسه ما هم که يک دعوتنامه نفرستاده تا بريم ديدنش!

اسفند خان : خب کاري نداره! شما هم همينجا سوار قطار شو و يکراست برو پاريس ديدنش! به قول فرانسويها سورپريز ميشه؟!

داوود خان: فکر خوبيه ! اين هم کار خداست که ما بيائيم اينجا و راه اونجا براي ديدن فرزندمون باز بشه!

اسفند خان و داوود خان در قطار نشسته اند و به سوي پاريس در حرکتند.

داوود خان: پسرم توي يک بيمارستان کار ميکنه و سه چهار سالي است که درسش تمام شده و دکتراشو گرفته واينقدر بهش خوش ميگذره که براي اومدن به ايران همش امروز و فردا ميکنه!

اسفند خان پاکت را گرفته و ميخواند: 77 خيابان شانزه ليزه ؟ بارک الله ! آقاي دکتر هم که توي خيابون شانزه ليزه زندگي ميکنه؛ بهترين خيابون دنيا!

داوود خان: آخه ناسلامتي دکتره؟ تو اين سالها هر چي داشتيم و زحمت کشيديم براش فرستاديم تا درسشو بخونه و خب الحمدالله که ما را روسپيد کرد و دکتراش رو گرفت و حالا بايد بياد ايران و براي ملتش کار کنه!

اسفند خان: دختر من هم از شانزده سالگي اومده فرانسه و الان استاد زبانشناسي سوربن است و چند ساليست که ازدواج کرده و شوهرش هم وکيله! تابستونا يکي دو ماه ميان تهرون! من هم سالي يک بار ميام پاريس! اما حالا گرفتن ويزاي آلمان صد مرتبه آسونتره تا گرفتن ويزاي فرانسه! براي همين از آلمان به فرانسه آمدن راحت تره!

داوود خان : اسفند خان خدا خيرتون بده که اين خبر رو به من هم داديد! گور باباي نمايشگاه! ديدن پسرم از هر کاري واجب تره!

اسفند خان: اما آقاي دکتر وقتي شما را پشت در خونه اش ببينه چقدر خوشحال ميشه!

داوود خان: بله درست ميفرمائيد!

قطار به پاريس ميرسد و در ايستگاه نورد آقاي اسفند خان و داوود خان پياده ميشوند.

اسفند خان: داود خان، من اول با شما تا در خانه آقاي دکتر ميام و پس از آن ميرم خونه دخترم! آخه ناسلامتي ما پاريس را مثل کف دستمون بلديم! بسکه اومديم پاريس! خصوصاً شانزه ليزه رو !

داود خان و اسفند خان سوار تاکسي شده و با گفتن شانزه ليزه قاه قاه ميخندند، جلوي شماره 77 شانزه ليزه از تاکسي پياده ميشوند و يک بيست دلاري به راننده تاکسي ميدهند.

اسفند خان به راننده تاکسي: نوچنج! ساري مستر!

راننده تاکسي با خنده: ايرادي نداره دلار برتر از فرانک است!

هر دو شگفت زده به راننده تاکسي: اهه! آقا شما که ايروني بوديد؟

راننده تاکسي با خنده: بودم و هنوز هم هستم!

اسفند خان و داود خان هم قاه قاه ميخندند و به سوي درب ساختمان 77 شانزه ليزه ميروند، به سختي بسيار و با چند دقيقه معطلي وارد ساختمان شده و از روي ليست ساکنين دنبال اسم اميد خرمي( فرزند داود خان) ميگردند و چنين نامي را در ليست پيدا نميکنند!

اسفند خان: نکنه آقاي دکتر تغيير مکان داده و خونه عوض کرده؟

داود خان: نخير! اين آخرين نامه اي است که دو هفته پيش از او به دستم رسيده بود!

پشت درب خانه نگهبان را ميزنند و کسي جواب نميدهد و پس از چند دقيقه معطلي خانمي کوتاه قد با در دست داشتن چند ساک وارد ساختمان شده و کليد به درب خانه نگهبان مياندازد!

اسفند خان به داود خان : اومد!

اسفند خان : بون ژور مادام!

زن سرش را تکان ميدهد!

اسفند خان: مادام ما شخشخه هسيم مسيو خرمي!؟

زن: پاردون!

اسفند خان: مسيو خرمي!

داود خان: اميد خرمي! پسر من دکتر اميد خرمي!

اسفند خان ، داود خان را به نگهبان نشان داده و ميگويد:

اسفند خان: پاپا دکتر خرمي!

زن: دکتر مي مي ؟

اسفند خان : نه دکتر خرمي!

داود خان: اميد خرمي!

زن: اوه! OUI اميد ايرانين!

اسفند خان: آها شناختش! ميگه اميد ايراني! بعله خودشه!

داود خان: پسر منه!

اسفند خان بار ديگر داود خان را نشان داده و ميگويد: پاپا! پاپا!

زن به سوي درب پشتي ساختمان رفته و پس از عبور از حياطي کوچک پله ها را به دو مرد نشان ميدهد و با دست عدد هفت را نشان ميدهد.

زن: ستيم اتاژ! آله مونته!

اسفند خان: ستيم اتاژ؟

زن: OUI!

اسفند خان: ميگه طبقه هفتم! اما آسانسورش کو؟ مادام آسانسور!

زن: پاد آسانسور!

زن با دست پله ها را نشان ميدهد و ميگويد: آسانسور نيست، مونته!

زن غرغر کنان به خانه خود برميگردد.

داود خان: اسفند خان نکنه امروز اسانسورش خرابه ! ما که شانس نداريم! خونه فرزندمون هم که اومديم آسانسورش خراب شده! حالا بايد هفت طبقه رو بالا بريم!

دو پيرمرد با مشقت فراوان با چمدانهائي در دست و بر پشت از پله ها بالا ميروند ، نفسي تازه کرده و چند لحظه اي مينشينند و با هم گفتگو ميکنند!

اسفند خان: عجيبه! ساختمون بي آسانسور در فرانسه اون هم در خيابون شانزه ليزه از عجايبه!

داود خان: اسفند خان فکر کنم آسانسور داره اما امروز برقش قطع شده؟

اسفند خان: چطور ؟ برق ساختمون که کار ميکنه!

داود خان: خب شايد نقص فني پيدا کرده!؟

اسفند خان : اگه نقص فني پيدا کرده باشه و کسي توي آسانسور گير کرده باشه که وامصيبتا؟!

داود خان: شايد کسي توي آسانسور گير نکرده و گرنه اين خانم با خيال راحت نميرفت خريد و يا بياد ما رو راهنمائي بکنه؟!

اسفند خان: چند طبقه اومديم بالا؟

داود خان: فکر کنم دو طبقه!

اسفند خان: پس پنج طبقه ديگر مونده!

داود خان: طفلکي دکتر را بگو که شب خسته و کوفته از بيمارستان خواهد آمد و بايد هفت طبقه را بي آسانسور بره بالا؟!

اسفند خان: پائين اومدنش خيلي راحته!

داود خان: آره هميشه بالا رفتن سخته ! پائين اومدن کاري نداره!؟

جواني با سر و وضعي عادي و چهره اي خسته و کوفته از خيابان شانزه ليزه به ساختمان شماره 77 وارد شده و زير لب براي خودش ترانه ميخواند و پله ها را گرفته بالا ميرود! ناگهان در بين راه بمحض شنيدن گفتگوي دو پيرمرد متوقف شده و به آنها گوش ميدهد!

اسفند خان: داود خان ، آقاي دکتر اميد خرمي هنوز ازدواج نکرده ؟

داود خان: نه قراره بياد ايرون دختر دائيش رو بگيره! آخه از بچگي فرشته به اسمش مونده ! تا حالا هم صد تا خواستگار براش اومده و نپذيرفته! عکس اميد رو گذاشته روي طاقچه اتاقش و چشم براه اومدن دکتره!

اسفند خان: بارک الله به آقاي دکتر که توي اين شهر فرنگ دوست و رفيقي نگرفته و اون هم به هواي فرشته مونده!

داود خان: اسفند خان، ما خانوادتاً همينطورهستيم! اهل قول وقراريم! به تعهداتمون پايبنديم! شما ببين چقدر پرستار و خانم دکتر و غيره ميتونند توي دست و پاي آقاي دکتر اميد باشه! اما اون چشم پاک و سالم مونده تا برگرده ايرون! البته پدر سوخته هر سال امسال و سال آينده ميکنه! اما اين دفعه من حتماً با خودم ميبرمش تهرون تا يکماهي هم که شده ديداري تازه کنه!

اميد که متوجه حضور پدرش ميشود آرام آرام پائين آمده و بفکر فرو ميرود! پس از چندي مثل اينکه راه حلي پيدا کرده باشد سر و وضع خود را درست کرده و موهايش را شانه  اي زده و از پله ها بالا ميرود!

برخورد ناگهاني با پدر و آقا اسفند...

اميد: پدر جون شما کجا و اينجا کجا! چه حضور ناگهاني اي! چرا مرا از آمدنتون با خبر نکردين؟ چطوري ويزاي فرانسه گرفتيد؟

داود خان: پسرم براي يک نمايشگاهي اومده بوديم آلمان! اونجا با خبر شدم در اروپا مرزها برداشته شده و راحت ميشه وارد فرانسه شد! منهم از فرصت استفاده کردم و بديدن تو آمدم! تو که چندين ساله همش امروز و فردا ميکني! بنده خدا مادرت چشماش ديگه اون ديد روشنائي سابق رو نداره! يک سال ديگه نيائي، ديگه تو را نخواهد ديد!...

اسفند خان: آقاي دکتر اين آسانسور شما هم که از شانس ما خرابه؟!

اميد: اهه! آسانسور! آره بله ... ولي ميدونيد که بايد عرض کنم که خونه من اينجا  نيست!

داود خان: چطور؟! خونه ات اينجا نيست؟

پدر پاکت نامه را از جيبش در مياورد و پسر که متوجه جريان شده است ميگويد:

اميد: آره بابا جون! اينجا آدرس پستي منه! و اون بالا خونه يکي از دوستانه ! خونه من کمي خارج پاريسه! بفرمائيد بفرمائيد بريم خونه خودم!

اميد ساک و چمدانهاي پدر را گرفته و از پله ها پائين ميايد و در خيابان شانزه ليزه وارد کافه اي ميشود!

اميد: پدر جان بفرمائيد يک چائي بخوريد تا خستگي تون رفع  بشه و من هم ميرم به يکي از دوستانم تلفن کنم تا بياد دنبال ما تا با ماشين بريم خونه!

در کافه اي مينشينند و پسر وارد يک کابين ميشود و در تلاش است تا يک خانه و آپارتمان بزرگي را براي يک هفته کرايه کند.

اميد: الو امير جون سلام! چاکرم خوبي! امير جون بابام اومده! خيلي آبروريزي شده! من يک خونه دو يا سه اتاقه براي يک هفته ميخوام! ميتوني کاري کني! پول زيادي ندارم! چي دو هزار فرانک! براي يک هفته خيلي زياده! هزار و پانصد فرانک با من حساب کن! آه! چقدر تو هم گدائي! بعد از اين همه رفاقت! پانصد فرانک نميتوني براي من کم کني! خيلي خوب! ميتوني کليد رو برام بياري! نه من نميتونم! چون بابام از ايرون اومده و الان توي کافه پاريس نشوندمش! نميخوام بدونه که من توي يک اتاق زير شيرواني زندگي ميکنم! آخه آبروريزيه لامذهب! بعد از چهارده سال دکتر که نشديم هيچ! يک خونه درست و حسابي هم نداريم! امير جان خيلي چاکرم! پس کليد رو بردار و بيا چون ماشين هم ندارم خونه را هم که بلد نيستم!... باشه پول هم بهت ميدم! آره همين امروز!

تلفن را قطع کرده و يک شماره ديگر ميگيرد!

اميد: الو حسين جون ! سلام! چاکرم! خوبي! منکه پدرم در اومده ! آخه بابام اومده پاريس! آره ! الان توي راه پله ها پيداش کردم! آره بيخبر اومده! مجبور شدم يه خونه کرايه کنم براي يک هفته ايکه اينجاست! حسين جان بدادم برس ! يک دو هزار فرانکي بهم قرض بده تا آخر ماه که حقوقمو بگيرم! چون از امير يک خونه کرايه کردم پولش رو الان ميخواد! خب هزار تا بده! هزار تاي ديگه رو هم از جاي ديگه جور ميکنم! قربونت! محبتت رو هيچوقت فراموش نميکنم! چاکرم!

اميد تلفن را قطع کرده و يک شماره ديگر ميگيرد تا هزار فرانک ديگر از فردي ديگر قرض بگيرد! صداي اميد بگوش نميرسد! سر و صداي خيابان شانزه ليزه است و کافه ايکه دو پيرمرد نشسته اند، ميدان اتوال و کنکورد که از تصوير ميگذرد!...

اميد از کابين تلفن بيرون ميايد و ماشين امير هم ميرسد! با خوشحالي سوار ماشين ميشوند.

اميد: امير جون قربونت برم خيلي محبت کردي ! بيا اين هم يک چک دو هزار فرانکي!

امير: چک چيه ! نقدي بده! مگه نميدوني چک که بدي بايد دکلره کنم و بيست درصد تکس بدهم! اگه چک بدي دوهزار و پانصد فرانک ميشه.

اميد: جون تو ندارم همين رو هم قرض کردم!

امير: من چکنم که نداري؟ من هم خرج دارم و تازه چک برام مسئله درست ميکنه!

اميد: خوب چک رو دو روز نگهدار بعداً بهت نقد ميدم!

امير: خب پانصد فرانک ديگه هم يک چک بده!

اميد: به من اعتماد نداري؟

امير: من به بابام هم اعتماد ندارم.

اميد يک چک ديگر نوشته و به امير ميدهد امير چک را گرفته و ميگويد:

امير: تازه کرايه تاکسي هم لازم نيست بدي من خودم ميبرمت خونه!

اميد: خيلي چاکرم قربونت برم ! آبروي من رو جلوي بابام خريدي!

اميد به داخل کافه امده حساب را ميدهد و پدرش را به همراه اسفند خان بسوي اتومبيل راهنمائي ميکند.

اسفند خان: خب آقاي دکتر ، من با اجازه تون مرخص ميشم.

اميد: کجا؟

اسفند خان: آخه دخترم کرتي زندگي ميکنه بايد برم پيشش! خواستم داود خان به شما برسه و با اين چهار تا کلمه فرانسوي  که بلدم راهنمائيش بکنم و حالا که همه چيز جور شده من مرخص ميشوم.

اميد: خب بفرمائيد ما ميرسونيمتون!

امير: ( آهسته ميگويد) کجا ميرسونيومشون؟ از کيسه خليفه ميبخشي؟

اميد: ( آهسته ميگويد) امير جون پول بنزينتو ميدم بيا محبت کن برسونيمش!

امير: بنزين چيه من کلي کار دارم تو هم عجب روئي داري ها؟

اسفند خان: آقاي دکتر مزاحم نميشوم تاکسي ميگيرم ميرم!

امير: ( با لبخند و حالت تمسخر ميگويد) اقاي دکتر ! نميدونستيم به نگهبانان شب هتل هم دکتر ميگن!

سپس با حالت ترحم به اميد ميگويد: آقاي دکتر اميد جون ميرسونيم حاج آقا رو ! روي چشم! کجاي کرتي تشريف ميبرين؟

همگي سوار اتومبيل شده و به سوي ميدان کنکورد حرکت ميکنند و پس از اينکه اسفند خان را جلوي ساختمان کاممبر کرتي پياده ميکنند به سوي آپارتمان کرايه اي ميروند.

اميد کليد را به درب انداخته و نميتواند آن را باز کند! امير جلو آمده و به اميد ميگويد:

امير: آقاي دکتر يا خسته ايد و يا هم خيلي ذوق زده شده ايد که سوراخ دعا را گم کردين!

اميد کليد را در سوراخ ديگري ميکند و درب را باز ميکند.

هنگاميکه وارد خانه ميشوند معلوم ميشود که اميد تازه وارد است چون سوراخ سمبه ها را نميشناسد اما سعي ميکند پدرش متوجه جريان نشود و با ايماء و اشاره از امير جوياي سوراخ و سمبه ها ميشود.

پدر پس از نشستن روي کاناپه ها هاج و واج است چون درب و ديوار را خالي از عکس و تصوير ميبيند فقط يک تابلوي نقاشي بالاي شومينه است و عکس يک خواننده فرانسوي در سمت ديگر به ديوار چسبيده است.

پدر: پسر جون هيچ عکسي از مادر و خواهرت و فرشته رو نميبينم؟

پسر: پدر جون دوري شما برام درد بزرگيست حالا اگر عکس شما هم مرتب جلوي چشمم باشد که ديگر زندگي برام خيلي سخت ميشود! شما آنجا همه دور هم هستيد و اگر عکس من هم به در و ديوار باشد مسئله سختي نيست! اما من اينجا تک و تنها و غريبم اگر هر روز و شب چشمم به عکس شماها بيفته و فرسنگها راه دور رو مجسم کنم برام خيلي دردآور خواهد بود.

پدر: پسرم معذرت ميخوام! راست ميگي! شرايط ما با تو فرق ميکنه! اگه تو ميخواستي همش عکس و رسم ما رو تماشا کني که دکتر نميشدي ! راستي پسرم از مريضات و کار خودت بگو؟

پسر : پدر جون کار و مريضها رو فعلاً بايد فراموش کنم. اين يک هفته ايکه شما اينجا هستيد بايد به شما برسم. فردا با هم ميريم بيرون و چند جاي تماشائي پاريس را به شما نشون ميدم.

بامداد فردا- ميز صبحانه - پدر و پسر سرگرم گفتگو و خوردن صبحانه و ... هستند.

پسر: پدر جون هر وقت حاضر بوديد بفرمائيد!

پدر: من حاضرم پسرم!

پسر: امروز ميخوايم بريم ورساي را ببينيم!

پدر و پسر در حال قدم زدن در کاخ ورساي هستند و يک موزيک شاد با ضرب و سنتور نواخته ميشود و پسر سرگرم توضيح دادن جايگاههاي مختلف ورساي به پدر است... قايقي کرايه کرده و کمي هم در رودخانه ورساي قايق سواري ميکنند.

پدر خود را روي کاناپه مياندازد .

پدر: عجب روز خوبي بود. چقدر آرزو داشتم اين کاخ ورساي را تماشا کنم.

پسر: اما پدر جان خيلي هم خسته شديد.

پدر: نه پسرم! همه خستگيها در کنار تو از يادم ميرود. فقط جاي مادرت خاليه! تو هم نرفتي چشم پزشکي بخواني تا چشمهاي مادرت را معالجه کني. ... توي فرانسه پسرم فيزيوتراپي مشتري هم داره يا نه ؟

پسر: آره پدر جون.

پدر: پس مشتري زياد داري؟ و اين چند روزي که مرخصي گرفتي براي بيمارستان خيلي مشکل است؟

پسر: به هر حال شما از همه مهمتريد! پس از سالها از هم دور بوديم! بايد تو اين مدت همه پاريس رو به شما نشون بدم! فردا با هم ميريم برج ايفل!

بامداد فردا پدر و پسر در ميدان تروکادرو هستند و در گوشه و کنار تروکادرو هنرمندان سيار موزيک مينوازند و نمايش ميدهند. در گوشه اي هم يک ايراني سنتور ميزند و چند نفري اطراف او گرد آمده اند و سکه هائي برايش مياندازند.

پسر: پدر جون ميبينيد سنتور ايراني تا برج ايفل هم رسيده است.؟!

پدر: خيلي جالبه!

پدر و پسر سوار باتوموش ميشوند و کشتي از تمام آثار ديدني پاريس عبور ميکند پسر هم در حال توضيح دادن براي پدر است و همزمان صداي موزيک هم به گوش ميرسد.

پسر: خب پدر جون امشب ميخوايم به يک رستوران ايراني بريم و يک چلوکباب بزنيم.

پدر: فکر خوبيه پسرم! به اين ترتيب خواهم ديد که چلوکبابهاي ايراني در پاريس چه مزه اي داره؟

پدر و پسر سر ميزي در يک رستوران ايراني شيک نشسته اند و سرگرم غذاخوردن و گفتگو کردن ميباشند.

پسر: پدرجون امشب يه سري به محله نقاشها ميزنيم!

پدر هر از چندي سعي ميکند تا از پسرش در مورد تحصيلات و کارش بپرسد و به او توصيه ميکند تا براي ديدن مادر و ديگران به ميهن بازگردد و در ايران به مردم و کشورش خدمت کند چون در آنجا پزشک خيلي کم است و مردم از کمبود دارو و درمان در رنج و عذاب هستند.

پسر به بهانه هاي مختلف از پاسخگوئي خودداري ميکند.

تمامي محلهاي ديدني پاريس را به پدر نشان ميدهد.

تصاوير زيبائي از آثار پاريس و حومه گرفته ميشود.

در هنگامه ايکه پدر و پسر در حال قدم زدن هستند  يک موزيک متن همراه با ضرب و سنتور و فلوت پخش ميشود. شب است و پدر و پسر در خانه هستند.

پدر: خوب پسرم من فردا عازم هستم...

پسر: پدر جون خيلي دلم براتون تنگ ميشه اصلاً دلم نميخواد امشب صبح بشه!

پدر( با نيشخند ) : اين مدت که با تو بودم برام سعادتي بود ولي مادرت بنده خدا ميترسم از شوق ديدن تو دق کنه و بميره!

پسر( به پدر نزيک ميشود ) : فکر ميکنيد من دلم براي مادرم تنگ نشده ؟! چرا به خدا ! من هم روزشماري ميکنم براي برگشت! اما بايد درست و حسابي برگشت!

پدر: برگشت درست و حسابي من نميدونم چيه پسرم؟

پسر ( با خنده ) : خب پدر جون يه نوار ويدئو بذارم تماشا کنين!؟

گنج قارون! چرخ فلک! سلطان قلبها!

چقدر من از اين چرخ و فلک خاطره دارم. اونجائيکه آرتيسته ميخونه:

يادت مياد اون شب که من با چشم گريون

يه شاخه گل دادم بتو مثل يه انسون

حالا که هيچ راه فراري نيست از اين بند

فهميدم اون گل بهتره از اين گلوبند

يعني پدر جان بعضي وقتها همان سادگيها و تواضعها به مراتب بهتر و لذت بخش تر است از هزار و يک تجمل و بزرگ نشينيها!

پدر: پسرم خيلي خوشحالم که در اين سن و سال به اين نتيجه رسيدي ولي يادت نره که آدم بايد سعي کنه که زندگي مرفهي هم براي خود و خانواده اش درست کنه. تواضع و سادگي به معني تبليغ  و تشويق  فقر نيست.

پسر: ميگن آدم فقير دين و ايمون نداره!

پدر: برعکس پسرم. اين حرف نادرستي است.وقتي مردم فقير و بدبخت هستند براي دستيابي به رفاه و خوشبختي به دين و ايمون نزديکتر ميشوندو معمولاً آدمهاي پولدار و خوشبخت دين و يمونشون کم ميشه!

پسر: پس اين تبليغات نادرسته؟

پدر: چه جور هم! مردميکه تهيدست و ناتوان هستند هميشه تلاششون پيرامون پر کردن شکم خود و خانواده شون ميباشد ديگه فرصتي براي بحث و تحقيق هم ندارند و همين آدمهاي مومن و با ايمون موجب ميشوند که ديگران به جاي آنها فکر ميکنند و تصميم ميگيرند.

قسمت پاياني فيلم چرخ فلک که صحنه دادگاه و دفاع آرتيست ميباشد از تلويزيون پخش ميشود و پسر مجذوب فيلم است اما پدر نشسته خوابش برده است.

پسر جاي خواب پدر را درست ميکند و او را به طرف رختخواب همراهي ميکند. پس از چند ثانيه که فرزند تلويزيون را خاموش نموده و ليوان آب را بالاي سر پدر ميگذارد و برق را خاموش ميکند، ناگهان صداي آه و فرياد پدر و سپس از روي تخت به زمين ميافتد... پسر خود را به پدر ميرساند و حال پدر را بد مييابد، به پزشک زنگ ميزند. پزشک براي معاينه ميايد.

پزشک: ايشون بايد يه هفته اي تحت نظر پزشک باشند . اين دواها را گرفته و بدون اينکه از منزل خارج بشوند بهشون بدين و نبايد زياد راه بروند، در اين يک هفته بايد کاملاً استراحت کنند.

پسر : خيلي حالشون خرابه؟

پزشک: ناراحتي قلبي دارن! خيلي مواظبشون باشين. تا مسئله اي پيش آمد من را با خبر کنين. فردا اول وقت هم بيارينشون بيمارستان براي گرفتن نوار قلب!

پزشک از خانه خارج ميشود.

پسر پيشاني پدر را ميبوسد و ميگويد: پدر جون من ميرم دواها را بگيرم و برميگردم.

پدر با لبخندي که به سختي ميزند با حرکت سرش آري ميگويد.

پسر دوان دوان در خيابان است و وارد يک کابين تلفن ميشود.

پسر با خودش ميگويد : با اين وضع فردا نميتونم خونه رو تخليه کنم بايد خونه رو يک هفته ديگر کرايه کنم.

شماره را گرفته و آن طرف خط دستگاه پيام گير است:

پسر: الو امير جون خونه نيستي من اميدم، براي خونه بهت زنگ ميزنم. بابام ناراحتي قلبي پيدا کرده بايد يک هفته ديگه پاريس بمونه فردا نميتونم خونه را بهت تحويل بدم. يک هفته ديگه مهمونيم. فردا شب دوباره بهت زنگ ميزنم.

پسر داروها را گرفته به خانه باز ميگردد و با توجه ويژه اي دواهاي پدر را داده و هر دو ميخوابند.

بامداد فردا هنوز پدر در خواب است که پسر بيدار ميشود صبحانه را آماده کرده و در سيني براي پدر به کنار تخت مياورد.

پسر: پدر جون شما تا صبحانه تون را ميل کنين من يک ساعتي ميروم بيرون يک کمي کارهامو انجام بدم و بيام...

پسر خارج ميشود ... پدر در داخل خانه به عکسهاي فرزندش نگاه ميکنه و چندين بار آه  حسرت ميکشد... ناگهان دق الباب!

پدر با خودش ميگويد: کيه در ميزنه؟ پسرم که کليد داره؟!

پدر : کيه؟

همزمان با گفتن کيه درب را باز ميکند . پشت درب يک خانم وآقا به همراه يک بچه پنج شش ساله با سه عدد چمدان.

پدر : بفرمائيد

مرد خانواده با لبخند دستش را به سوي پدر دراز کرده و ميگويد:

مرد: من آريا منش هستم! سيروس آريامنش! خونه را براي دو هفته کرايه کردم ! خاطر مبارک هست. سيروس آريامنش!

پدر ( با تعجب تکرار ميکند ) : آقاي سيروس آريامنش! خونه را براي دو هفته کرايه کردين؟!

پدر به فکر فرو رفته و ناگهان ميگويد:

پدر آهان حتماً با پسرم صحبت کردين چون من قرار بود امروز برم تهرون و فکر ميکنم پسرم هم قصد داشته با من بياد ايران به همين دليل خونه اش را براي دو هفته به شما کرايه داده اما من ديشب حالم خراب شد و دکتر گفته تا يک هفته ديگر بايد اينجا بمانم.

 مرد( با تعجب و بهت) : خيلي متاسفم آقا واقعاً خدا بد نده! اما ما چکار کنيم!؟ من کرايه دو هفته رو پرداخت کرده ام.

پدر ( با دستپاچگي و حالتي انساندوستانه ) : چکار کنيد نداره قربان بفرمائيد تو! اتاقها را با هم تقسيم ميکنيم و کرايه تون رو هم پسرم بياد بهتون پس ميده مهمون ما هستين! خيلي خوش آمدين.

زن و مرد و فرزند با خوشحالي وارد آپارتمان ميشوند و چمدانها را به داخل ميکشند.

پسر از خيابان اصلي وارد آپارتمان ميشود و پدر در داخل خانه سرگرم گفتگوي افتخارانه اي با خانواده از راه رسيده است و همگي سرگرم خوردن چائي ميباشند.

پدر: بعله اينطوري بود که بعد  از سالها براي ديدن پسرم به پاريس آمدم. حالا بهش ميگم بابا جون تو که دکتر شدي پاشو بيا وطنت و به مردم کشورت خدمت کن! اونجا چقدر ما کمبود متخصص داريم و طفلي پسرم ميخواست سوپريزم کنه و دو هفته اي با من بياد ايرون که حالم خراب شد و براي همين هم خانه اش رو به شما کرايه داده بود. خب نميدونست که من مريض ميشم و بازگشت به تهرون بي بازگشت!

پسر ناگهان کليد به درب انداخته و وارد ميشود و با ديدن تازه واردها با حالتي متعجبانه به چپ و راست نگاه ميکند.

پدر از جايش بلند ميشود و دستي به پشت پسرش زده و او را ميبوسد.

پدر: پسرم آقاي سيروس آريا منش و خانواده محترمشان.

پسر در حالت بهت و حيرت به اطراف خود نگاه ميکند.

پدر: پسرم چرا نگفتي که تصميم گرفته بودي با من به ايران بيائي و خونه ات را براي دو هفته به آقاي آريامنش کرايه داده بودي؟

پسر: آقاي آريامنش؟!

مرد به پسر نزديک شده و دستش را براي احوالپرسي دراز ميکند.

آريامنش: خوشحالم از زيارتتون چند بار تلفني با هم صحبت کرديم. واقعاً پدر مهرباني داريد همه ماجرا را براي ما تعريف کردند.

پسر: همه ماجرا رو؟!

آريامنش: آقاي دکتر واقعاً مادرتون و همه فاميل و دوستان خيلي خوشحال خواهند شد اگر شما رو در ايران ببينند.

پدر: پسرم من از آقاي آريامنش خواهش کردم که خانه رو با هم تقسيم کنيم و مهمون ما باشند کرايه اي را هم که پرداخت کرده اند بهشون پس ميديم.

پسر: کرايه شون رو پس ميديم؟

پدر: آخه پسرم کرايه اي که ايشون پرداخت کرده اند براي دو هفته و کل آپارتمان بوده و حالا که...

پسر: بله بله پدرجان خوب کاري کرديد آقاي آريامنش مهمون ما هستند و شما کاملاً حق داشتيد که ايشون رو مهمون کنيد.

پدر ( با خنده ) : البته قانوناً ما مهمون ايشون هستيم.

آريامنش ( دستهايش را بهم ماليده و نگاهي به همه ميکند ) : خواهش ميکنم شما واقعاً ما را شرمنده ميکنيد.

پسر( بدون اينکه بنشيند ) : پدرجون ساعت چهار و نيم قرار داريم براي گرفتن نوار قلبي لباساتونو بپوشيد تا بريم بيمارستان.

پدر کت و کفشهايش رو ميپوشد و به همراه پسرش از خانه خارج ميشوند.

پدر و پسر در حال رفتن به بيمارستان از آپارتمان خارج ميشوند و به سمت چپ ميپيچند. پس از چند ثانيه صاحبخانه از سمت راست وارد ساختمان شده و پشت درب آپارتمان دق الباب ميکند...

آريامنش درب را باز ميکند.

صاحبخانه : سلام آقا!

آريامنش : سلام قربان امر بفرمائيد؟

صاحبخانه ( با تعجب) : ببخشيد ... شما ؟

آريامنش : قربان بنده آريامنش هستم. حتماً با صاحبخونه کار داريد که الان تشريف ندارند! رفتند بيمارستان!

صاحبخانه: چه بيمارستاني؟ صاحبخونه بنده هستم. شما مگر کليد رو از نگهبان پائين نگرفتين؟

آريا منش( با تعجب): ببخشيد متوجه نيستم ؟ صاحبخونه ... کليد از نگهبان...آهان به من گفته بودند که کليد دست نگهبان است اما چنين نبود و صاحب خونه با پدرش که از ديشب ناراحتي قلبي پيدا کرده توي خونه بودند و درب رو براي ما باز کردند!

صاحبخانه: اين حرفها چيه آقا؟ فلاني خودش خونه رو از من کرايه کرده بود صاحبخونه من هستم!

آريامنش با تعجب به حرفهاي صاحبخونه گوش ميکند... آرام آرام صداي آنها کم ميشود و صداي موزيک بالا ميرود ولي آنها سرگرم گفتگو هستند.

آريامنش: به هر حال آقاي عزيز با همه آنچه فرموديد من نميخوام که اين پيرمرد بعد از اون ناراحتي قلبي متوجه بشه که اينجا خونه پسرش نيست و پسرش دکتر هم نشده... شما هم که کرايه خودتون رو گرفتين...

صاحبخانه: با من کاري داشتيد تلفن بزنيد، تلفن من رو که دارين؟

پدر و پسر از بيمارستان خارج ميشوند.

پسر: پدر جون من امشب کشيک هستم . شما رو ميرسونم خونه و پس از آن ميرم بيمارستان!

پدر: باشه پسرم زياد نگران منهم نباش.

پسر: تاخونه شما رو ميرسونم.

پدر و پسر مدتي با هم در کوچه پسکوچه هاي پاريس قدم ميزنند تا اينکه به جلوي ساختمان ميرسند. پسر با پدر خداحافظي نموده و پدر وارد ساختمان ميشود و پيش از اينکه داخل خانه بشود صداي جر و بحث آقاي آريامنش با زنش را ميشنود و پشت درب ميايستد و به حرفهاي آنها گوش ميکند...

آريامنش: عزيزم مشکلات داخلي مردم به ما چه ربطي داره ؟ اگر پسره به پدرش دروغ گفته به من و تو چه ربطي داره؟ نديدي اين پيرمرد مهربان با چه قلب پاکي از ما پذيرائي کرد؟

زن: يعني ما هم تو اين دورغهاي پسره شريکيم کسيکه دهسال به پدر و مادرش دروغ ميگه؟ تو فکر کن اگه پسرمون يه روزي از اين دروغها به ما بگه !؟

آريامنش: عزيزم تربيت پسر ما به خود ما مربوط ميشه و ضامن تربيت بد بچه هاي مردم نيستيم.

زن: چطور نيستيم شبها تو هتل کار ميکنه به پدرش ميگه دکتره و ميره بيمارستان! خونه رو براي يه هفته اجاره کرده ميگه صاحب خونه است. کسي به پدرش که يک پاش لب گوره دروغ نميگه؟!

آريامنش: عزيزم باز داري براي هيچ و پوچ اعصاب من رو داغون ميکني!؟ بسه ديگه همون کاري رو ميکنيم که من گفتم! اين باباي پيري هيچي نبايد بفهمه؟!

زن: خب معلومه هميشه همون کاري رو ميکنيم که اقا ميفرمايند.

زن از جايش بلند شده و به داخل آشپزخانه ميرود. مرد سيگاري آتش زده و پکي محکم ميزند.

پيرمرد که مات و مضطرب پشت درب است به آرامي تق تق ميکند و وارد خانه ميشود.

اقاي آريامنش جلوي پايش بلند ميشود.

پيرمرد خسته و پکر است مينشيند و آقاي آريامنش يک چائي جلوي او ميگذارد.

آريامنش : خب چه خبر انشاءالله که حالتون خوبه؟

پدر: بله الحمدالله

پدر چائي را سر کشيده و همچنان در فکر است.

اقاي آريامنش خيلي پرستارانه با او سر ميکند.

پدر: ببخشيد آقاي آريامنش با اجازه تون چون يه کمي خسته ام زودتر ميخوابم.

آريامنش: خواهش ميکنم انشاءالله خوب بخوابيد.

پدر به رختخواب ميرود ولي همچنان در فکر است.

وقتي که دراز کشيده است به سقف اتاق خيره ميشود و جر و بحث هاي آقاي آريامنش و خانمش در ذهنش ميچرخد.

... کسي به پدر خودش که يک پاش لب گوره دروغ نميگه

... ما ضامن تربيت بد بچه هاي مردم نيستيم

... شبها تو هتل کار ميکنه به باباش ميگه دکتره و ميره بيمارستان

... خونه رو براي يه هفته اجاره کرده ميگه صاحبخونه است.

پدر شب را بسختي بسر ميبرد. پسر از سر کار بخانه ميايد. همه سرگرم خوردن صبحانه هستند... حال پدر خوب نيست و همه متوجه اين مسئله هستند.

پسر: پدر جون دواهاتون رو ميل کردين؟

پدر: بله پسرم

پسر: ميخواين بريم بيرون يه کمي بگرديم؟

آريامنش: بله اين فکر خوبيست. تو اين هواي خوب و اين نم نم بارون پاريس با اتوبوس ميشه خيلي خوب شهر را گشت.

پسر: بله پدر جون موافقيد؟

پدر: باشه پسرم بريم بگرديم.

هر دو از خانه بيرون ميروند و سوار اتوبوس ميشوند... اتوبوس از طرف پونت دو  سن کلود بطرف برج ايفل در حال حرکت است.

هر دو به حالت مظلومانه اي در کنار هم نشسته اند و پسر دستش را روي دست پدر ميگذارد و ميگويد:

پسر: پدر جون حالتون چطوره؟

پدر آهي ميکشد و با تکان دادن سر جواب مثبت ميدهد.

پسر: جاي مادر خيلي خاليه ياد روزاي بچگي افتادم که با هم سوار اتوبوس ميشديم و ميرفتيم زيارت!

پدر حالت بغض کرده اي دارد و نگاهي به پسر ميکند، نگاهي به روبرو و تکرار صداهاي آريامنش و همسرش در گوشش! پسر با حالت مظلومانه و با احساسي نه شاد و نه غمگين!

پسر: بابا جون براي عيد حتماً مادر را هم با خودتون بيارين! يک دعوتنامه ميفرستم تا هر دو تاتون تشريف بيارين!

پدر ( با حالت حزين ولي سربلند) : پسرم پس تو کي ميايي! اونجا يه قبيله چشم به راه تو هستند. يه شهر دلشون برات تنگه؟!

پسر: ميام پدر جان ميخوام چند سالي توي بيمارستان کار کنم تا پول و پلکي جور کنم و با دست پر برگردم که اونجا روي پاي خودم بايستم. پس از سالها که نميشه فقط با يه مدرک دکترا اومد ايران؟ انشاءالله بتونم يه مطبي براي خودم بزنم ! خونه بخرم! و تازه فکر ميکنم تا يکي دو سه ماه بايد مهموني بدم و فاميل و دوستان رو هر شب دعوت کنم . همه اينها هم خرج داره . من الان دارم حقوق بيمارستان و جاهاي ديگر رو جمع ميکنم تا با دست پر برگردم پدر جون!

پسر با گفتن « پدر جون» دستش رو ميگذارد روي دست پدر!

پسر جلو را نگاه ميکند و پدر چشمانش چون چشمان شيري باز است. سرش راست و به جلو خيره شده است... پسر ناگهان با هيجان ميگويد:

پسر: پدر جان چطوره امشب بريم يه رستوران ايروني غذا بخوريم! با يه چلوکباب چطوريد؟ آخه امشب من کار نميکنم . شب تعطيلي منه !

پسر( به چهره پدر نگاه ميکند ) : پدر جون نظرتون چيه؟

با تکان کوچکي که پسر به پدر ميدهد سر پدر به روي شانه پسر ميافتد!       ( پدر چند لحظه اي است که جان داده است )

پسر ( مضطرب و اندوهگين فرياد ميزند ) : پدرجون! پدر! پدرجون...

اتوبوس از پشت سر فيلمبرداري ميشود که سر پدر بر روي شانه پسر است و پسر دستش را روي سر پدر گذاشته و گريه ميکند...

اتوبوس دور ميشود و ترانه اي پخش ميشود و ...

روي پل ميرآبو...

پايان